
دونه برنج من این روزها دیگه مردی شده و حسابی قد کشیده و قربونش برم یه پسر یک و نیم کیلویی شیک و جنتلمنه برای مامانش. قربون اون تکونات برم که تایید می کنی حرفامو نور چشم من.فقط نه هفته دیگه مونده که ایشاله بغلت بگیرم و بوت کنم و عشق کنم باهات. مرسی که تا اینجای این راه پر فراز و نشیب رو اومدی و انقدر قوی و محکم بودی. مرسی که توی اون روزهای سخت صبوری کردی و قوی بودی و کنار ما موندی. مرسی که انقدر با مامان همراهی می کنی که توی این وضعیت تهران که آلودگی داشت، اعتراض و تظاهرات داشت، برف و یخبندون داشت، سرما و گرما داشت، زلزله داشت و الان هم شلوغی آخر سال داره همراهی می کنی و نمیذاری مامان از بعد اجتماعیش که کلی براش زحمت کشیده فاصله بگیره. مرسی که ترم آخر دانشگاه رو باهام همکاری کردی که کلاسا رو ...
ادامه مطلب
صبح پنجشنبه بود. همسر از خواب بیدارم کرد و رفتم دوش گرفتم. بعدش برام صبحانه آورد و وسایلم رو جمع کرد و آماده شدم که بریم سونو. هم هیجان داشتم که زود بریم و خبرای خوب رو بگیریم، هم ترس داشتم و به بهونه های مختلف رفتنمون رو تاخیر مینداختم. به مرکز که رسیدیم همسر کارای اداری رو کرد و منم مشغول آب خوردن و راهپیمایی شدم!!!! نمیدونم ساعت چند بود که به همسر گفتم که من آماده ام بریم توی اتاق سونو. راهنم...
ادامه مطلب