فاینالی دان :)

خرید بک لینک

حالم خوبه، انقدر خوب هست که دارم لذت می برم از نفس کشیدن، از راه رفتن، از پختن، از تماشای فیلم. حالم خوب شده، چون بالاخره اتفاقی که دنبالش بودم افتاد. رویایی که داشتم محقق شد و الان دارم لذت می برم. دو پروژه موازی رو پیش بردم و حتماً حکمتی بود که پروژه اول جواب نگرفتم و مسیر دوم جوابی که می خواستم رو حتی بهتر از تصوراتم گرفتم.

اواخر سال گذشته بود که یه روز جمعه تلفنم زنگ خورد و شماره خارج از کشور بود، به سختی از خواب بیدار شدم و حدسم درست بود، از سازمان ارزیاب بهم زنگ زدند. انقدر مضطرب شده بودم که حتی نمی تونستم تاریخ تلدم رو به میلادی بهشون بگم و انقدر زبانم ضعیف بود که یه جاهایی سوالاتش رو نمی فهمیدم و خودم حس می کردم جواب پرت و پلا میدم. و چند روز بعد که تعطیل بود و از خواب وسط روز داشتم لذت می بردم آفیسر زنگ زد و گفت متاسفم ولی اسسمنت شما منفی هست و ریجکت شدید. و جالب اینکه درصد ریجکت توی مرجله اسس انقدر پایین هست که تقریباً میشه گفت همه این مرحله رو به راحتی طی می کنند. اون روز تصمیم گرفتم حتی شده موقت این پروژه رو کنار بذارم و بچسبم به پروژه دومی که استارت زده بودم. کلاس زبان رو هم رها کردم و اصلاً فراموش کردم که چه رویایی توی ذهنم برای خودم ایجاد کرده بودم و البته که من طی 8 ماه قبلش کلی تحقیق کرده بودم و همه سختیها رو می دونستم و تقریباً مهاجرت برام گزینه ممکنی نبود و صرفاً دنبال گرفتن ویزا بود برای آینده ای که توی مملکت ما تیره و تار هست!!!!

پروژه دوم از قبل استارت خورده بود ولی انرژیم رو بیشتر و بیشتر کردم. با دیدن آگهی و حساب کتاب مالی جدی تر شدم. کلی بدهی داشتیم که گرفتن اون خودش یه پروژه سنگین بود. فروش خونه کوچیک و ماشین و طلا هم پروژه هایی بودن که باید انجام می دادیم. تعطیلات عید فقط داشتم برنامه ریزی می کردم که با برنامه درست جلو بریم. تعطیلات تموم شد و هر دومون شروع کردیم یه گوشه کار رو دستمون گرفتیم. همون موقع ج.ن.گ با اسرا.ییل جدی شد. گیج شده بودیم که توی این وضعیت آیا احمقانه نیست همه چیز رو تبدیل به مسکن کنیم!!! دیگه زدیم به سیم آخر و خونه دیدن رو فقط توی یه منطقه محدود کردیم. من قبل عید تصوراتم بالاتر بود ولی متاسفانه بعد از عید قیمتها کمی بالاتر رفته بود و اگر می خواستیم بالاتر بخریم باید کهنه ساخت یا کوچیک می خریدیم، این شد که خودمون رو به دیدن خونه های نوساز فقط یک منطقه محدود کردیم. خیلی زود خونه رویاییمون رو پیدا کردیم، فقط مشکلم باهاش طبقه بود. من همیشه طبقه های بالا زندگی کرده بودم و الان طبقه اول برام جذابیتی نداشت. اما نمی دونم چرا با دیدن این خونه جای دیگه ای به چشم ما نمی اومد. نشست گذاشتیم و بار اول نتیجه ای نداشت، بار دوم فروشنده با 2 ساعت تاخیر اومد. پیر مردی که تقریباً هم صنف من بود و همکار مشترک زیاد داشتیم. اون شب بارون شدیدی می اومد و من کلاً به نعمت بارون خیلی باور دارم. می دونستم اون شب قولنامه می کنیم. بعد از چک و چونه زیاد بالاخره شد. بالاخره امضاهای لعنتی خورد و حالا ما بودیم و حدود 25 روز فرصت برای جور کردن پول این بزرگترین معامله زندگیمون.

خونه یک روزه فروخته شد، ماشین کمتر از یک هفته فروخته شد، طلاها یک روزه فروخته شد و بعدش قیمت طلا شروع به ریزش کرد و ما چقدر شانس آوردیم. سخت ترین کارمون شد گرفتن بدهی ها که با بدبختی و پیگیری زیاد و توی سه قسط اتفاق افتاد. آخرین طلبمون که وصول شد جلوی بانک زنگ زدیم به فروشنده و دو روز بعدش قرار محضر گذاشتیم و ظهر پنجشنبه ای که گذشت شد بهترین لحظات زندگیمون و من یه "خدا رو شکر" عمیق گفتم که تونستیم از پس این کار بربیایم.

جمعه رفتیم پرده های خوشگلمون رو سفارش دادیم و قرار شد یک هفته ای برای نصب بیان. رو کابینتی و ست گاز و سینک و فر و مایکروفر رو هم یه هفته قبل سفارش داده بودیم و اومدن نصب کردند. اسپیلیتها رو سفارش دادیم و فقط نصبش مونده که اگه امروز بیاد انجام بده دیگه جا باز میشه و می تونیم تمیز کردن خونه رو برای اثاث کشی شروع کنیم. جمع کردن وسایل رو هم شروع کردیم و فعلاً هر چی دستم میاد میذارم توی کارتن تا ببینیم اگه بشه جمعه اثاث کشی نهایی رو انجام بدیم و اگه نشد هم هفته بعد قطعی هست.

و این هم جریانات این مدتی که درسته با ناراحتی شروع شد و انرژی خیلی خیلی زیادی رو گرفت ولی آخرش شد. روحیه ام خیلی عوض شد، حس پشتوانه خوبی دارم. حس داشتن سر پناه که دیگه هیچ خری، تاکید می کنم هیچ خری نمی تونه با خفت از خونه ام که خودم ساختم منو بندازه بیرون چون این بار اشتباهی که اول زندگی مرتکب شدم رو تکرار نکردم و الان حداقل از داشتن یه سقف بالای سرم تا آخر عمرم خیالم راحت شد. برای اسسمنت هم واقعاً نمی دونم چی کار می خوام بکنم، آدم رها کردن نیستم ولی نمی دونم ادم اون مسیر هم باشم یا نه. فعلاً یک ماهی می خوام متوقفش کنم تا بعدش ببینم در توانم هست یا نه....

دلم میخواد این خونه بشه شروع زندگی جدیدم، دلم میخواد انرژی مثبت وارد این خونه کنم، آشپزی کنم، کیک بپزم، کتاب بخونم، فیلم ببینم و یه زندگی سه نفره نرمال به خاظر خودم و پسرم بسازم. کاش این خونه بشه شروع آرامش روحی و روانی من، کاش بشه نقطه عطفی که بتونم زندگیم را قشنگ کنم.

در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:55

صفحه بندی