گزارش این روزها

خرید بک لینک

درست یک سال و چهار ماه از آخرین نوشته داره می گذره، جالبه الان مرتیکه روبروی من همچنان نشسته ولی با یه تفاوت بزرگ، عین موش شده. چرا؟ چون بازنشسته و تسویه شده و الان نیروی ساعتیه که زیر پاش پوست موزه. نه تنها جرات نداره سرم داد بزنه که حتی داره مراعات منم می کنه که یه وقت شاکی نشم و برم زیرابش رو بزنم. و این قدرت زمان هست که باید بهش ایمان آورد. پنج سال اخیر، زندگی یک من دیگه ای از من ساخت. من خرد شدم، خم شدم خرده هام رو جمع کردم و بهم چسبوندم و دوباره راه افتادم. من شکستم و صدا شکستنم گوشهام رو کر کرد.

من با ترسهام جنگیدم، مبارزه کردم و الان "گور بابای همشون" خاصی دائم توی مغزم رژه میره، همین دیروز بود که جلسه ای دعوت شدم بدون اینکه دلم بخواد حضور داشتم و رییس جلسه با وجود من حال نکرد و غیر مستقیم که چه عرض کنم تقریباً مستقیم گفت گم شو بیرون، ده دقیقه ای اومدم بیرون، عصبانی بودم ولی خودمو جمع کردم و به حماقتش خندیدم و دوباره رفتم داخل و این بار یه "ک.ص ننه ات" از اول تا آخر جلسه توی نگاهم بود!!! همین الان یه دختره حسود عن البته دختر که نیست یه گشاد میانساله اومد به خیال خودش منو قهوه ای کرد و رفت. باز هم به خیال مبارکم نمیارم چون از نظر من همه آدمهای دنیا به جز پسرک نازنینم، به کتف چپن. من از آدمها بیزارم به معنای واقعی کلمه و هیچ ترسی از گفتنش ندارم.

نمی دونم چند سال یا چند روز حتی چند ساعت تا آخرش مونده ولی هر چی که مونده دیگه باید به خودم برسه. استراتژی که توی سالیان قبل هیج وقت نداشتم. و من باید خوب باشم چون تنها وظیفه ای که دارم خوب بودن برای خودم و آرامش و آسایش ایجاد کردن برای پسرکه.

در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: جمعه 30 آبان 1404 ساعت: 12:35

صفحه بندی