يلدایی با تم زلزله.....

خرید بک لینک

چهارشنبه بود، به همسری گفته بودم لبو بخره که درست کنیم و فردا شبش که یلداست خونه ماماینا ببریم. شام خوردیم و لبوها رو پوست کندم و همسر ریخت توی زودپز و رفت روی گاز. همسر پنجشنبه ظهر تدریس داشت و برنامه ریزی کردیم که چه ساعتی هر کدوم بریم خونه ماماینا. به خاطر آلودگی هوا طرح زوج و فرد تا ساعت دوازده شب تمدید شده بود. پلاک ماشین جدید زوجه و باید خبردار می شدیم که پنجشنبه تا ظهر توی طرحیم یا تا شب. بعد از قرنها زدیم اخبار شبکه دو و هم خبر گوش دادیم و هم مشغول کارهامون بودیم. این روزها عادت بدی داریم به دیر خوابیدن، ساعت هول و هوش یازده و نیم بود که با همسر توی آشپزخونه رفته بودیم سراغ لبوها که ببینیم پخته یا نه. خبر تموم شده بود و میزگرد کارشناسی راجع به آلودگی هوا داشتن. اون روز شاخص آلودگی برای همه گروههای سنی در حد جنایت بود و من کل عذاب وجدان پسری رو داشتم. به همین خاطر با دقت حرفهاشون رو گوش میدادم و از یه طرف هم لبو رو چک می کردم. صدا قطع شد و خانم مجری گفت زلزله زلزله!!! نگاه کردم به همسر گفتم ایا که داشتن راجع به آلودگی حرف میزدن. همسر نگاه لوستر کرد و گفت زلزله است!!!! توی اون لحظه نترسیدم و فقط به این فکرکردم که لباس تنم کنم!!! همسر هم هول کرده بود از عجله و هول شدن من. لباس تنمون کردیم و شروع کردیم رصد کردن اخبار. حدس زدم زلزله به غرب تهران ربط داشته. زنگیدم ماماینا. خیلی دیر گوشی رو برداشتن، توی حیاطشون بودن. ترسیدم. گوشی رو که قطع کردم گریه کردم. از زلزله چیزی نفهمیدم اما از ترسیدن بقیه ترسیدم. انگار که از یه بحران، بحران بزرگتر و غیر قابل کنترلتری ایجاد شده بود. زلزله کوچیکی بود اما کل تهران ریخته بود به هم. همسر خیلی موافق بیرون رفتن نبود. خودمم نبودم چون همون شب شاخص آلودگی دیوانه کننده اومد بالا و قطعاً اثر بدش روی من بیشتر بود، سرد هم بود، موافق ماشین سواری توی این ترافیکی که داشت گزارش می شد هم نبودم. خلاصه که تصمیم گرفتیم روی تخت نخوابیم و یه سری وسیله دم دستمون گذاشتیم و قرار شد که اگه باز زلزله ای اومد با خونسردی و کنار هم زیر مثلث امنی که پیدا کردیم توی خونه بشینیم. اخبار لحظه به لحظه داشت گزارش میداد و من اون شب تا نزدیکای چهار صبح بیدار بودم. عکس العمل مردم بعد از زلزله نگران کننده تر بود و آدم می ترسید از اجتماعی که توش داره زندگی می کنه. با خودم فکر می کردم که اکه کسی درد زایمانش باشه، اگه کسی کار اورژانسی براش پیش بیاد، خدایا خودت رحم کن ما مردم به خوردن گوشت تن هم نیفتیم که مطمئنم اگه قحطی بشه رحمی به هم نداریم. شب با ترس خوابیدم و همه این ترس حاصل اخبار و رفتارهای عجیب بعد از زلزله بود. می ترسیدم برای پسر توی راهیم. می ترسیدم که نخواد درگیر این جنجالها بشه ولی ما داریم وارد دنیاییش می کنیم که پر از جنک و خودخواهی و جنجال و مصیبته. با همه این فکرها خوابم برد. صبح همسر رفت سر کار. دانشگاهها تعطیل بود و کلاسش کنسل شده بود. خواهری زنگید و گفت ماماینا رو برده خونه شون و قرار شد شب یلدا اونجا جمع بشیم. منم دوش گرفتم و آماده شدم و از ظهر تا آخر شب خونه شون بودم. شب یلدای عجیبی بود. هم آدم ترس داشت و هم به دلبستگیهاش می بالید، اینکه چقدر خانواده اش براش مهم هستن و اینکه چقدر برای خانواده اش مهم هستش. زنگهای مداوم برادر کوچیکه و استرسش برای بقیه آدمهای خونه روح لطیفش رو در کنار صدای مردونه اش نشئن میداد. کاش جامعه هم یه خانواده بود که همین دلسوزی و حس انسانی توی روابط پایدار بود. خلاصه که اینم شب یلدایی با تم لرزه بود.

این هفته دو تا ارائه داشتم. پنجشنبه لپ تاپ و جزوات سنگینم رو دوشم کشیدم و بردم خونه خواهری که اونجا کار کنم. اما دریغ از یه پاراگرف و حتی یه کلمه. جمعه صبح همسری همکاری کرد و تا عصر تقریباً فایلم شکل گرفت و می دونستم چی میخوام بگم. بعدش هم رفتیم خونه مادر همسر. از وقتی حامله شدم نمیدونم چرا حسم بهشون منفیه و واقعاً با عذاب میرم خونه شون!!! خونه که برگشتیم چند دور مرور کردم و دیگه آماده بودم. شنبه یه ساعت زودتر از سر کار رفتم دانشگاه و ارائه خوبی بود، اما چون پشت هم مجبور بودم توضیح بدم نفس نفس میزدم که این موضوع کلاً توی بارداری اتفاق رایجیه. وسط ارائه عذرخواهی کردم بابت نفس زدن و استاد احمق گفت هول کردی. گفتم نه استاد به خاطر شرایط جسمی هست و انگار باز دوزاریش نیفتاد!!!! خلاصه که نمی دونم چقدر روی نمره ام تاثیر داشت این نفس زدن. اما پرزنت و تسلطم خوب بود و خودم راضی بودم. سه شنبه هم ارائه درس دیگه ای بود که دوشنبه تا شب نشستم روی کاناپه و لپ تاپ جلوم بود و اسلایدها رو تموم کردم و چند بار هم مرورش کردم. خدا رو شکر مقاله توصیفی بود و خیلی از ارائه شنبه راحتتر. ظهر سه شنبه از سر کار رفتم دانشگاه و سومین نفر ارائه دادم. نفس نفس زنان بودم اما مسلط و بالاخره این ارائه هم تموم شد و من کلی خوشحال شدم. ماه دیگه یعنی هفته اول بهمن ماه دو تا امتحان رو میدم و این هفته استاد راهنمام تعیین تکلیف میشه و به نظر خودم دیگه با این حساب ارشد تموم میشه!!!! استاد راهنمام رو دارم عوض می کنم و گلابی ترین استادی که وجود داره رو انتخاب کردم!!! یعنی نه به اون پدر علم صنایع که توی شریف انتخاب کرده بودم و نه به این!!!!! خیلی فکر کردم و به نظرم این کار برام بهتره. فردا میرم پیش استاد راهنای جدید و خیلی امیدوارم که فردا حتی موضوع رو هم باهاش ببندم و پروپزال رو تا بهمن تصویب کنم. اینطوری بهمن و اسفند بدون دغدغه و با فراغ بال به کلاسهای آمادگی زایمان، حرفه ای تر مشغول میشم.

خبر خوب آنکه پسر خوش قدمم با انرژی مثبتش باعث شد مامانیش اصلاح حکم بگیره و پونزده درصد حقوقش بیشتر بشه. توی این شرایط هم مبلغش خیلی کمکه و شرایط رو بهتر می کنه، هم اینکه حس روانی خیلی خوبی برام داشت. خدایا شکرت...

و آخر اینکه خدایا پناه پسرم باش. سلامت و آرامش و آسایشش رو از تو میخوام خدایا. خدای بزرگ کمک این شهر و مردم باش. پناه بر خودت.....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۶ساعت 9:27  توسط ستاره |
در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 234 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 18:09

صفحه بندی