روزشمار تا آخر سال!!!

خرید بک لینک

پنجشنبه دکترم نبود و قرار شد که یکشنبه بریم برای ویزیت. روزی که ریپورت سونو رو گرفتم، تمام پارامترها رو یکی یکی توی اینترنت زدم و همه اش هم خدا رو شکر نرمال بود. اما از اونجایی که دکترم خیلی سختگیر و وسواس تشریف دارن، مطمئن بودم بالاخره یه چیزی از توش درمیاره و منتظر هرگونه انرژی منفی از سمتش بودم!!! عصری رسیدم خونه و با خودم فکر کردم سریع خورش ترش واش درست کنم که هم راحتتره و هم اینکه زود می پزه و بعدش با خیال راحت می تونم برم مطب. توی راه مرغ خریده بودم و درآوردم و شروع کردم شستن و خلاصه رفتم روی دور تند و غذا رو پختم و ظرفها رو شستم و دراز کشیدم روی تخت تا یه ربع استراحت کنم و بعدش اسنپ بگیرم.

ساعت 8:20 توی مطب بودم و زودتر از من همسر جان رسیده بود و منتظرم ایستاده بود. مطبش بی نهایت شلوغ بود و من تصور نمی کردم اونقدر زود بخوایم بریم توی اتاق پزشک. ساعت 9 رفتیم تو و دکتر اومد مثل دفعه قبل با دست معاینه کرد و با لهجه اصفهایش گفت عالیه پاشو!!!! رفتیم با همسر روی صندلی نشستیم و ریپورت سونو رو دید و گفت خیلی خوبه!!!! مگه این نبود که دفعه قبل گفت بچه پایینه باید کمربند ببندی و استراحت کنی!!!! بهش که گفتیم جواب داد شاید همون کمربند برده بالا!!!! مگه میشه من کلاً دو هفته هم کمربند رو استفاده نکردم تازه بگذریم از اینکه توی این ماههای آخر قرار نیست رحم بالا و پایین بشه چون رشد خودش رو کرده!!!! خلاصه فهمیدم که خیلی هم نباید رو حرفهاش حساب کرد و تصمیم آخر این شد که کمربند رو نبندم و به زندگی عادی ادامه بدم. ضمناً از اینکه میخوام طبیعی زایمان کنم هم کلی استقبال کرد و البته علتش اینه که ظاهراً انقدر آمار سزارین بالا رفته که انجام طبیعی برای پزشکها امتیاز داره که راحتتر توی بیمارستانها فعالیت کنن. خلاصه کلام اینکه برای اولین بار لبخند به لب از مطب خانم دکتر اومدیم بیرون و برای اولین بار خانم دکتر انرژی منفی سمتمون نفرستاد.

خدایا ازت تشکر می کنم که اون روزهای ناامیدی مرداد و شهریور رو به امیدواری این روزها وصل کردی و یه بار دیگه بودنت و دست پنهانت رو معجزه آسا دیدیم و باور کردیم توی این دنیای بزرگ تنها نیستیم و تو که هستی بهترین اتفاقات زندگی در اوج ناامیدی می تونه رخ بده. خدایا همه جوره ممنونتم و می بوسمت، بعد از این هم کنار من و همسر و پسرمون باش و کمک کن که بتونم این مسئولیتی که خودم قبول کردم رو به نحو درست انجام بدم. خودت میدونی با نزدیک شدن به آخرای بارداری چقدر ترس از زایمان دارم، خودت کمک کن که بتونم بپه ام رو به بهترین شکل و سلامت به دنیا بیارم و به امید دیدنش بتونم دردها رو تحمل کنم و قوی باشم. بهم نیرو بده و کنارم باش خدای مهربون.

نمره ها نیومده، استاد راهنما جواب پروپزال رو نداده و فعلاً خبری نیست. وسایل پسر جون کامل چیده شده و فقط وسایل بهداشتی مونده. این هفته میریم عکاسی بارداری و ذهن من بالاخره آزاد میشه از این موضوع و بعدش هم خونه تکونی و مهمونی و سرگرمیهای آخر سال که گذر زمان رو راحتتر می کنه.
این روزها سر کار اومدن سخته برام و طولانی که میشینم کمرم درد می کنه و خیلی راحت نیستم. اما باید این یک ماه و نیم رو تحمل کنم و بیام سر کار چون هیچ چاره ای نیست. بیبی یک کیلو و چهارصد گرمی من هم الان داره وول می خوره و ماماانش رو توی نوشتن راهنایی می کنه. مادر به فدای تکونهای تو که بهم زندگی میده پسر جانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 10:54&nbsp توسط ستاره  | 

در گذر از مارپیچ زندگی.......

ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 245 تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 15:51

صفحه بندی