دیروز عصر عکس ورود به ماه هشتم بارداری رو هم انداختیم و کنار عکس سه ماه قبلی ردیف شد. ماهی که گذشت به طرز قابل توجهی شکمم بزرگ شده و الان سر کار اومدن و نشستن مداوم تا عصر و کار کردن، برام مصیبت واصله شده!!! از طرفی کربند بارداری رو هم می بندم و فشارش بیشتر کلافه ام می کنه و دلم می خواد بکنمش و همین جا دراز بکشم و بگم آخیش!!!! بارداری واقعاً سخته و من شنیده بودم که دو ماه آخر سختتر هم میشه. من هم دارم روزشماری می کنم که این روزها تموم بشه و پسرم رو توی بغلم بگیرم و از این سنگینی و کلافگی دربیام.
پنجشنبه رفتیم سونوگرافی و پسرک رو دوباره دیدیم و کلی توی دلمون قربون صدقه اش رفتیم. از نظر سونوگرافیست مشکلی وجود نداشت و بچه هم پایین نیست ولی نمیدونم دکترم چه اصراری به این همه ترسوندن و احتیاط زیادی داره. دو هفته است یوگا نمیرم و استخر همینجوری مونده از بس سرم شلوغه و برنامه هام جور نمیشه. پنجشنبه بعدی هم قراره بریم آتلیه و بالاخره پرونده عس بارداری بسته بشه. چقدر آتلیه رفتن و عگس انداختن کار سختیه!!! عصرش هم باید برم دکتر و همون روز استخر هم هست و خلاصه خیلی آخر هفته های شلوغی شده.
پنجشنبه وسایل کمد پسر جانم رو چیدم و بابایی مهربونش هم جمعه تختش رو جابجا کرد و بامسهای بالای تختش رو زد و خلاصه تمام وسایلش تقریباً چیده شد و فقط وسایل بهداشتی و شستشو مونده که آخرای اسفند از یه داروخانه خوب می خریم. جمعه علاوه بر چیدن و مرتب کردن وسایل پسرک، آشپزخونه رو هم از اون شلوغی درآوردیم و مرتب کردیم. همسری دیگه واقعاً خسته شده بود.
این روزها فکر تعویض مبلمان پذیرایی بدجور روی مخم رژه میره. همسری هم به جای اینکه جلوم رو بگیره پایه خریدهای اینجوریه!!! خلاصه هی دارم به شیطون لعنت می فرستم و با خودم میگم وایسا بهار سال دیگه ببینیم اوضواع چه جوری میشه.
پنجنشبه که خونه مامان بودم، قرار گذاشتیم که با کارگرش یه روز بیان خونه تکونی خونه ما رو انجام بدن و همون شب همه رو دعوت کنم خونه مون و از بیرون غذا بگیریم و ظرف یه بار مصرف بخریم و خلاصه اینجوری کمکم کنه که مهمونی هم انجام بشه. این داستان احتمالاً هفته اول اسفند ماه باشه. هفته بعدش هم مادر و خواهر همسر بیان و دوباره از بیرون غذا بخریم و این پروژه دیدن وسایل پسر جان هم تموم بشه.
خدایا خودت کمک کن این یه ماه و نیم تا آخر سال انرژی داشته باشم و بیام سر کارم. خدایا دارم لحظه شماری می کنم این یه ماه و نیم هم بگذره و من استراحت کنم و با آرامش منتظر بیبی جان باشم. خدایا خودت بهم انرژی بده و بچه ام رو در پناه خودت حفظ کن.
چقدر ذهنم پخش و پلاست از همه جا نوشتم!!!!
ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 211