با هم تا هفته سی و دوم اومدیم. خیلی دوستت دارم مادر خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی. وجود تو باعث شده مسائلی که توی زندگی ازم انرژی زیاد می گرفت و الکی هایلایت می شد و بزرگشون می کردم و باعث آزار و اذیتم می شد، الان در نظرم کوچیک و بی اهمیت باشند. انگار راز مادر شدن همینه. انگار مادر شدن یه بعدی رو به ابعاد وجود آدمها اضافه می کنه که باعث تعالیش میشه و در عین حال گریز ازش غیر ممکنه و البته که جذاب و دوست داشتنیه. دلم میخواد با تمام وجودم غرق این بعد آدمیزادی وجودم بشم. لحظه شماری می کنم که بیای بغلم و بشم خوشبخت ترین آدم دنیا، درست مثل اون روزهایی که با بابایی آشنا شدم و عقد کردیم و توی ابرها بودم. اونقدر خوشحال که در پوست خودم نمی گنجیدم. پسرم تو زندگی من شدی. تو شدی هستی من. عجیب بودنت رو میخوام و عجیب با تو دارم بزرگ میشم و لطیف میشم و احساسی میشم و منطقی میشم و.... پسرم ازت ممنونم که این احساسات و لحظه های خوب رو نصیب من کردی.
پنجشنبه سرماخوردگی من به حد آزاردهنده ای نزدیک شد. اما وقت آتلیه داشتیم و از اونجایی که ذهن من شدید درگیر این پروژه بود ترجیح می دادم بریم و تموم بشه که ذهنم آزاد بشه. خلاصه سریع دوش گرفتم و آرایش رو شروع کردم و همسر کمک کرد که موهام رو سشوار ساده کشیدم و راه افتادیم سمت آتلیه. تا ظهر توی آتلیه بودیم و خوبیش هم این بود که بعد از عکاسی نمونه هایی که خواستیم رو انتخاب کردیم و حساب کردیم و برای ده روزگی پسرمون هم ازشون وقت گرفتیم!!!! خونه که رسیدیم همه وسایل و لباسها وسط بود و درست مثل موقعهایی که عروسی میریم خونه نامرتب بود. همسر رفت سر کار و من کمی لباسها رو جمع و جور کردم و صبحانه به وقت ناهار خوردم و راهی خونه ماماینا شدم. عصرش رفتیم پرده رو هم سفارش دادیم و این هفته نصب میشه و من خیالم بابت اون هم راحت شد. بعدش هم یه خردکن برقی خریدم و خلاصه که اینچنین خیلی فکرم بابت این موضوعات آزاد شد. از جمعه اما بسیار حالم بدتر و بدتر شد و شنبه با اومدن سر کار بازم بدتر شدم. خوشبختانه یکشنبه تعطیل بود و یه سوپ میکس شده تره فرنگی مخصوص سرماخوردگی درست کردم و تا شب هی خوردم و هی بوخور و هی شلغم و خلاصه به کمک همسر سینه متورمم کمی بهتر شد و الان که سر کارم از روز شنبه حالم خیلی بهتره. امیدوارم تا آخر هفته فرجی بشه و بتونم کلاسای یوگا و استخر رو برم که دیگه خیلی تاخیر بینش افتاده.
پنجشنبه مامان میاد خونه مون و یه کارگرهم میاد که خونه رو تمیز کنن و من واقعاً بابت این موضوع خوشحالم چون این مدت خونه به شدت کثیف و غیر قابل تحمل شده. هفته بعدش هم میخوام مهمونی بدم و البته از بیرون غذا می گیریم و شاید فقط یه سوپ درست کنم.
خیلی خوشحالم که داره عید میشه و بیش از هر سال دیگه ای عاشق اسفند ماه امسالم و دلم میخواد زود و خوب بگذره و روزای بارونی فروردین برسن. این روزها ابعادم بزرگ شده و نگاه بقیه توی محل کار معذبم می کنه. دلم بیش از همه برای تند راه رفتن و پوشیدن لباسها و مانتوهام که الان سر از انباری درآوردن، تنگ شده. همه امیدم اینه که بعد از زایمان بتونم خیلی زود وزنم رو برگردونم. اما کارهایی که توی این یک ماه مونده:
خدایا میشه این هفته دیگه سرماخوردگی من تموم بشه. مردم انقدر شلغم و سوپ خوردم. دلم میخواد به کارهام برسم اما این سرماخوردگی لعنتی نمیذاره. واقعاً خسته کننده و آزاردهنده شده.
ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 229