"به چپ پسرم" رو این روزها خیلی دارم استفاده می کنم و خدا رو شکر که بچه ام پسر شد تا ملت گو.ه.خور رو ریفر بدم به چپش. من تمام تلاشم رو کردم که وارد حلقه بشم اما گویا حلقه اینها انقدر خودمونی و تنگه که ورود غیر به راحتی نیست. این شد که نشستم یه گوشه و فعلاً دارم نگاشون می کنم و امید به بالا رفتن فعلاً شده برام یه امید واهی که ترجیح میدم دیگه بهش فکر نکنم و براش انرژی نذارم. همین اندازه کم هم که اومدم بالا انقدر برام حاشیه درست کردن توانایی مدیریتش رو ندارم و فقط دارم
دایورت می کنم به همونجا که باید تا حداق از میزان حرص خوردنم کم بشه شاید. این روزها میگم بدترین روزهای 4 سال گذشته رو دارم سر کار تحمل می کنم ولی یکم که روی گذشته زوم می کنم به این نتیجه میرسم فکرم اشتباهه و من هر بار این داستانها رو به نوعی داشتم و با گذشت زمان به فراموشی می سپارم، پس واقعاً باید بگم ارزشی نداره این همه انرژی گذاشتن برای آدمهایی که مفت سگ براشون گرونه و موقتاً توی زندگی آدم ظاهر شدن و بالاخره گورشون گم میشه یه زمانی، مثل اون عوضی که داد میزد سرم و من با بغض و استیصال نگاش می کردم و بعدش درگیر مردن پسرش شد و یه مدت بعد هم گورش رو گم کرد و خیلیهای دیگه که الان هیچ ربطی به من ندارن.و جمعبندی اینکه گور بابای رشد سازمانی، همین جایی که هستی رو سفت بچسب و از ری اکشنهای هیجانیت کم کن و به زبان و زندگی و خواسته های دیگه زندگیت برس و توی ذهنت جا بده که اون خواسته انقدر دست نیافتنی هست که بیشتر داره تو سرت میزنه و کوتاه ترت می کنه.باشد که به این منطقم پایبند باشم و رفتارهای هیجانی توی این سازمان که همه از بالا تا پایین باهات دشمن هستن رو کنار بذارم......
در گذر از مارپیچ زندگی.......
ادامه مطلب
ما را در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 29
تاريخ: دوشنبه
14 خرداد
1403 ساعت: 0:29