
درست یک سال و چهار ماه از آخرین نوشته داره می گذره، جالبه الان مرتیکه روبروی من همچنان نشسته ولی با یه تفاوت بزرگ، عین موش شده. چرا؟ چون بازنشسته و تسویه شده و الان نیروی ساعتیه که زیر پاش پوست موزه. نه تنها جرات نداره سرم داد بزنه که حتی داره مراعات منم می کنه که یه وقت شاکی نشم و برم زیرابش رو بزنم. و این قدرت زمان هست که باید بهش ایمان آورد. پنج سال اخیر، زندگی یک من دیگه ای از من ساخت. من خرد شدم، خم شدم خرده هام رو جمع کردم و بهم چسبوندم و دوباره راه افتادم. من شکستم و صدا شکستنم گوشهام رو ...
ادامه مطلب
"به چپ پسرم" رو این روزها خیلی دارم استفاده می کنم و خدا رو شکر که بچه ام پسر شد تا ملت گو.ه.خور رو ریفر بدم به چپش. من تمام تلاشم رو کردم که وارد حلقه بشم اما گویا حلقه اینها انقدر خودمونی و تنگه که ورود غیر به راحتی نیست. این شد که نشستم یه گوشه و فعلاً دارم نگاشون می کنم و امید به بالا رفتن فعلاً شده برام یه امید واهی که ترجیح میدم دیگه بهش فکر نکنم و براش انرژی نذارم. همین اندازه کم هم که اومدم بالا انقدر برام حاشیه درست کردن توانایی مدیریتش رو ندارم و فقط دارم دایورت می کنم به همونجا که بای...
ادامه مطلب
مثل همیشه ام، مثل همیشه ای که حالم خوب نبوده. یه مدتی بود همه چیز خیلی خیلی خیلی بهتر بود، اما الان نه. الان همه چیز دوباره خیلی خیلی خیلی بده. چرا؟ چرا من لایق آرامش و نوازش نیستم؟ چی در من کمه؟ چه چیزیه که بخوام به خاطرش انقدر در عذاب باشم. حالم خوب نیست. حالم خیلی بده. حالم انقدر بده که می تونم یه درز گنده روی زمین باز کنم، انقدر زور بزنم تا یه دهنه بازتر و بازتر اندازه عبور این تن به درد نخور بشه. من حالم خوب نیست، چه دلیلی جز پاره تنم من رو به این حال بد وصل می کنه. هیچ، واقعاً هیچ.یادم نمی...
ادامه مطلب
می ترسم مثل همیشه بازنده بازی من باشم، می ترسم مثل همیشه زمین بخورم. می ترسم خیال پردازیهای این بار هم مثل حباب بترکه بالا سرم. چرا؟ چرا همیشه بازنده منم :) بخوانید...
ادامه مطلب
آدمهای پستآدمهای رذلآدمهای تازه به دوران رسیدهآدمهای آشغالآدمهای بیرحمآدمهای عوضیمن احمقمن دیوانهمن سادهمن بی چیز................ + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ ساعت 12:10 توسط سمیرا | بخوانید...
ادامه مطلب
تف تو این شانس تف تو این مملکت تف تو این زندگی تف تو این اقبال و بخت من تف تو این شرایط بیخود و ت.خ.م.ی...
ادامه مطلب
آدمهای نفرت انگیز، آدمهای ترسناک، آدمهای زشت، آدمهای عوضی، آدمهای کثیف، آدمهای....از این روزهای زندگیم متنفرم. و فقط به تهش فکر می کنم. اونجایی که نگاه کنم به عقب بگم آخیش تموم شد. بخوانید...
ادامه مطلب
دیگه حتی گفتن این جمله که نفرت انگیزی هم اذیتم نمی کنه!!! سر شدم، اونم پررو. دیگه خیالش راحته، با وقاحت تمام زل میزنه بهم میگه نفرت انگیزی!!! دیگه حتی برام مهم نیست که نفرت انگیزم!!! تنها کسی که این روزها میگه دوستت دارم پسرمه، وقتی از سر کا رمیرم دنبالش و میریم خونه، آماده خواب که میشه بهم میگه بیا کنارم من می ترسم، میرم کنارش و دستاش رو دور گردنم حلقه می کنه و میگه دوستت دارم خیلی اندازه دنیا. پسرم تنها کسیه که به وجودم نیاز داره، اون تنها کسیه که منو قلباً دوست داره، اگه نبود حتماً الان زیر خ...
ادامه مطلب
گاهی با خودم فکر می کنم چقدرxa0ناتوانم. گاهی ضعفهام به قدری بر من چیره میشن که رمقی برای ادامه برام نمی مونه. هیچ وقت هیچ چیز اونجوری که خواستم نبوده!!! هر چقدر هم براش جنگیدم نبوده. هیچ وقت و هیچ لحظه ...
ادامه مطلب
بدبختي از كجا شروع ميشه؟ دقيقأ يك لحظه است. لحظه شروع بدبختيم يادمه. يادمه چطور همه چيز سرم آوار شد، شروع xa0بدبختيxa0تموم نشدني من يك لحظه گنگ بود. انقدر ادامه دارxa0كه خوشبختي رو فراموش كردم و فقط مردنه كه اين تموم نشدني رو تموم مي كنه. اي مرگ، اي مرگ بياااااااااا به فريادم برس........ ...
ادامه مطلب
اون بالا نشستي چيو نيگا مي كني؟ حتمأ پات رو هم رو پات انداختي و سيگارتم گوشه لبت دود مي كني و به اين بلوشويي كه اين پايينه لبخند ميزني!!! چرا نيستي چرا نمي بيني منو؟ من ميخوام نباشم وسط اين همه بدبختي!!! خواسته زياديه كه ميگم از اون بالا منو بشنو و دستمو بگيرو بنداز بيرون اين گردون ناجور. خدايا خسته ام منو ببر اين يه التماسه منو بشنو!!! ...
ادامه مطلب
یاد دوران نوجوونی و ابتدای جوونیم می افتم. تقریباً هر روز گریه می کنم، خصوصاً روزهایی که اختلالات هورمونی هم درگیرم می کنه. انقدر بی صدا گریه می کنم که گاهی نفسم بند میاد. و من مطمئنم که اگه گریه در س...
ادامه مطلب
انقدر بهم تیکه میندازه که مثل یه آدم ضعیف نشستم توی کنج و به حال خودم زار میزنم. چرا انقدر بهش اهمیت میدمxa0چرا انقدر بهش توجه می کنم چرا چرا....خدایا کمکم می کنی واحدم عوض بشه هم این راحت بشه از من، هم اذیتش به من تموم بشه. خدایا پناهم تویی بهم رحم کنه و کمکم کن. خدایا فقط تو رو دارم....
ادامه مطلب
این روزهای سیاه چرا تموم نمیشن؟!! چرا این روزها انقدر تیره و تار و بیخودن. چرا انقدر دنبال همه چیز باید بدوئم و به هیچ جا نرسم. چرا هیچ وقت روی آرامش رو نمی بینم. مشکل کجاست؟ مشکل منم.xa0این روزها با خو...
ادامه مطلب
امروز یکشنیه هفدهم فروردین ماه سال 99xa0اولین روز کاری برای من آغاز شد. شروعی که پر از استرس و چی میشه، هست!!! ویروسی که دنیا رو از ریشه داره میزنه و انگار پایانی هم براش نیست، استرس این روزهای خلوت رو ...
ادامه مطلب
هزینه های ویلا هی داره بیشتر و بیشتر میشه. چیزایی که اصلاً توی محاسباتمون نبود داره نمایان میشه و انقدر گرونیه که هیچ سابجکتی کمتر از 15 میلیون نیست. یعنی هر چیزی که جا مونده بالای 15 تومن هزینه داره ...
ادامه مطلب
امروز خیلی داره دیر می گذره. خیلی. این عمره که سوار عقربه های ساعت شده داره همینجوری جلو میره و منxa0وقتی سر کارم شدیداً در انتظار گذر زمانم با اینکه می دونم این عمره که داره می گذره.... ثانیه ها پشت هم...
ادامه مطلب
اه چقدر نا امیدی چقدر خبر بد چقدر استرس چقدر تنش گرونی عدم ثبات کرونا کوفت زهرمار.......
ادامه مطلب
دلم گرفته دلم خیلی گرفته. نمی تونم افکارم رو متمرکز و به جا جمع کنم. انقدر متاثر بودن من برای چیه؟ جرا توی این سن هنوز بلد نشدم مسائل پیش پا افتاده و افکار منفی رو از خودم دور کنم. چرا سی و چهار سالم شده و هنوز یاد نگرفتم ابی تفاوت باشم، هنوز یاد نگرفتم زودرنچ و حساس نباشم، هنوز یاد نگرفتم خوشحال باشم. خدایا خسته ام از این همه تنش مسخره. من بلدxa0نیستم اینها رو مدیریت کنم. من بلد نیستم مثبت باشم. خدایا قرار بود پیشم باشی چرا به حال خودمxa0رهام کردی......
ادامه مطلب
آیا کسی در مقابل ناراحتی آدمها مسئوله؟! یا اینکه مسئول ناراحتی هر کسی خودشه؟ مثلاً اینکه زودرنج و حساسه یا شکاکه یا عصبیه. منظورم اینه که یه سری اخلاقهای پایه ای که باعث میشه شدت ناراحتیت از رفتار بقی...
ادامه مطلب