در گذر از مارپیچ زندگی....

متن مرتبط با «کمک های اولیه» در سایت در گذر از مارپیچ زندگی.... نوشته شده است

جزئیات تازه از رهایی

  • نیلوبلاگ

    رهایی اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «رهایی» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بالاخره یه روزی میاد که رها میشم. الان واق واق کن سگ عوضی، بزن، بشکون، فحش بده، تحقیر کن، تهدید کن، هر کاری عقده های روانی 40 ساله است رو خالی می کنه انجام بده، بالاخره آزاد میشم. مثل روز برام روشنه.......

    ادامه مطلب
  • رهایی

  • نیلوبلاگ

    بالاخره یه روزی میاد که رها میشم. الان واق واق کن سگ عوضی، بزن، بشکون، فحش بده، تحقیر کن، تهدید کن، هر کاری عقده های روانی 40 ساله است رو خالی می کنه انجام بده، بالاخره آزاد میشم. مثل روز برام روشنه........ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تنهایم

  • نیلوبلاگ

    گاهی حتی در انبوه جمعیت تنهایی جانفرسایم را فراموش نمی کنم. این چه غم دردناک عجیبی است که بر قلبم سایه افکنده و مرا تا مرز پوچی و هیچی می برد. چه تنهایی عجیب و حجیمی. چه روزهای غریبی. مقصد کجاست، چند سال، چند ماه، چند هفته، چند روز، چند ساعت، چند دقیقه، چند ثانیه باقی مانده تا تمام من. دیگر به تنگ آمدم از شمارش لحظه ها...... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تنهاییم

  • نیلوبلاگ

    تنهاترینم. دلم میخواد بمیرم، دلم میخواد با پسرم دو تایی بمیریم....

    ادامه مطلب
  • این روزهای سیاه

  • نیلوبلاگ

    این روزهای سیاه چرا تموم نمیشن؟!! چرا این روزها انقدر تیره و تار و بیخودن. چرا انقدر دنبال همه چیز باید بدوئم و به هیچ جا نرسم. چرا هیچ وقت روی آرامش رو نمی بینم. مشکل کجاست؟ مشکل منم.این روزها با خو...

    ادامه مطلب
  • ثانیه هایی که امروز نمیگذرن

  • نیلوبلاگ

    امروز خیلی داره دیر می گذره. خیلی. این عمره که سوار عقربه های ساعت شده داره همینجوری جلو میره و منوقتی سر کارم شدیداً در انتظار گذر زمانم با اینکه می دونم این عمره که داره می گذره.... ثانیه ها پشت هم...

    ادامه مطلب
  • حساسیتهای تمام نشدنی

  • نیلوبلاگ

    خسته ام دلم یه استراحت طولانی میخواد که جون بگیرم که انرژی بگیرم. راستی چرا من انقدر حساسم؟ راستی چرا انقدر به رفتار بقیه اهمیت میدم؟ راستی چرا به خودم اهمیت نمیدم؟ راستی چرا انقدر همه چیز رو سخت می کنم؟...

    ادامه مطلب
  • این روزهای نا امیدکننده

  • نیلوبلاگ

    اه چقدر نا امیدی چقدر خبر بد چقدر استرس چقدر تنش گرونی عدم ثبات کرونا کوفت زهرمار.......

    ادامه مطلب
  • این روزهای آشغالی من

  • نیلوبلاگ

    دلم گرفته دلم خیلی گرفته. دارم دیوانه میشم. واحدمون منحل شده. همیشه فکر می کردم انقدر صادقانه کار کردم که اگه روزی حرفی از تعدیل بشهمن سر جام هستم. خیلی تلاش کردم همیشه و فک کردمهمین تلاش و کار صادق...

    ادامه مطلب
  • این روزهای سطل آشغالی من....

  • نیلوبلاگ

    جمعه از شمال رسید و رفتیم برای لباسهای پسری به دراور خریدیم. گوشیش موند توی ماشین و باز کردم دیدم چه بگوو بخندی با خواهرش راه انداخته. همش دروغ میگه. واقعاً به تنفر ازش رسیدم.وقتی که به روش میارم او...

    ادامه مطلب
  • گرفته دلم مثل اینکه تنهایم!!!

  • نیلوبلاگ

    دلم خیلی گرفته، دلم بی نهایت گرفته. چرا؟!! نمی دونم. اصلاً نمی دونم. یا اختلالات لعنتی هورمونیه یا چیز دیگه. سومین باره توی این سه هفته خواب مادربزرگم رو می بینم!!! خیلی وقته مرده من خوابش رو نمی دیدم. دم صبح بود انقدر گریه کردم توی خواب که از خواب پریدم.این عزت نفس چیه که من ندارم. این حساسیت چیه که من دارم؟!!!! چمه؟! چرا همسر خوبی نیستم؟ چرا مادر خوبی نیستم؟ چرا شهروند خوبی نیستم؟ چرا همکار خوبی نیستم؟ چرا بدم؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟...

    ادامه مطلب
  • دندونهای قشنگت رو قربون

  • نیلوبلاگ

    دوباره ناراحت شدمنمیدونم چرا از من انقدر بدش میاد. اصلاً فضا رو هم باز نمیذاره باهاش حرف بزنی. قبلاً دو بار باهاش حرف زدم. یه بارش دعوا شد، یه بارش هم نتیجه نگرفتم. نمیدونم چرا انقدر با من ناراحته. ه...

    ادامه مطلب
  • آدمهای کثیف

  • نیلوبلاگ

    هی بهم تیکه میندازه. با همه خوبه جز با من که همکارشم. ایراد از منه؟!!! چرا انقدر اذیتم می کنه. چرا من انقدر حساس و ضعیفم. چرا نشد من یه جایی کار کنم که بلد باشم مسائل حاشیه ای رو مدیریت کنم. چرا انقدر...

    ادامه مطلب
  • دعواهای کاری

  • نیلوبلاگ

    دلگیرم و دلم میخواد عین اتفاقات محل کارم رو بی هیچ دخل و تصرفی بنویسم: صبح بود و همکار من سر مسائل اجتماعی با مدیرم درگیری لفظی پیدا کرد. مدیرم داشت راجع به مسائل اجتماعی با من حرف میزد و منم نرم باها...

    ادامه مطلب
  • حسهای مادرانه

  • نیلوبلاگ

    الهی مادر به فدات که خیلی وقته داری سکسکه می کنی هستی من....از توی جلسه همین طور داری با سکسه های نازت مامانی رو قلقلک میدی و من وسط توضیح دادنم، توجهم روی توئه پسرم. کاش اذیت نشی و راحت باشی توی شکم مامانی گل جانم. فدای چشمای رنگی تو بشه مادر.+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 15:44&nbsp توسط ستاره  |  Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • آخر سال و قصه های همیشگی یه کارمند

  • نیلوبلاگ

    آخر سال شده و باز جو تعدیلو تهدید و اخراج و ترس و جهنمی به نام محل کار!!!! انگار یه کارمند هر سال باید با همین استرس سالش رو تموم کنه. کل سال جون بکنه و بله قربان گوی یه مشت آدمی که قبولشون نداره و داد خور و دعوا خور و آخر سال هم استرس و تهدید اخراج!!! کل سال دختر فلان مدیرعامل پا روی پا بندازه و تو شاهد باشی که از بیکاری حوصله نازک نارنجیش سر رفته و مامانیش براش از دانشگاهش کتاب میاره که خانوم اینجا ترجمه کنه و هم انگلیسیش یه وقت افت نکه، هم کوچولوش حوصله اش سر نره، هم یه منبع درآمد دیگه براش باشه. کل سال این آدم جلوی چشمته و باید ببینی و فقط سکوت کنی.خدا رو شکر اینجور آدمها کم هم نیستن توی سازمانها. اون وقت تو باید بجنگی و کارت رو با چنگ و دندون نگه داری و حفظ کنی و آخر سال بازم دختر مدیر...

    ادامه مطلب
  • خدایا ممنون برای این روزهای خوب.....

  • نیلوبلاگ

    شنبه اول وقت رفتیم دکتر و ریپورت آزمایش و سونوی غربال دوم رو نشون دادیم. برای اولین بار از همه شرایط فیزیکی من راضی بود و بالاخره توی هفته بیستم بارداری راجع به زمان زایمان حرف زدیم. خیلی دقایق خوبی بود. فقط وزنم زیادی رفته بود بالا!!!! من نمیدونم چطور باید کنترل کنم. در واقع نمیدونم درسته گرسنه بمونم یا حتماً گشنه ام شد چیزی بخورم!!! درستتر کدومه نمیدونم راستش. خلاصه اون روز برای اولین بار بدون استرس و ناراحتی از مطب دکتر جان بیرون اومدیم و من کلی بهش حس مثبت پیدا کردم و از خدا خواستم حتی اگه زایمانم توی عید بود (که کاش نباشه!!!) دکتر خودم باشه. این روزها خیلی خوبه، خصوصاً وقتی سفارش لباس و پاپوش و وسایل نوزادی میدم و منتظر اومدنش میشم. بعد که جینگولای ریزه پیزه پسرونه میاد هزار...

    ادامه مطلب
  • دلخوریهایی که تمومی نداره....

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواد چیزای خوب بنویسم اما نمیشه حال بد این روزهام رو ثبت کنم. واقعیت اینه که همه چیز خوب نیست. واقعیت اینه که من یه شخصیت حساس و زودرنج و ضعیفی دارم که این روزها بیشتر از قبل داره بهم فشار میاره. دیشب خیلی گریه کردم و دلم نمی خواست صبح از...

    ادامه مطلب
  • اميد این روزهای ما

  • نیلوبلاگ

    معمولاً همسر جان درخواست پختن غذا نداره و واقعاً توی این مورد بسیار رعایت من رو می کنه. هر موقع هم که ازش می پرسم چی بپزم، بدون استثنا جواب میده ماکارونی بپز!!! گاهی اوقات هم که غذایی خیلی بهش می چسبه میگه بازم از اینا بپز برام. بنابراین عجیب بود که چهارشنبه شب موقع خوابیدن همسر جان هوس آش رشته کرد...

    ادامه مطلب
  • روزشماریهای آخر

  • نیلوبلاگ

    از امروز تا چهارشنبه روزای تعیین کننده نینی هستن. دیروز عصر که رسیدم خونه تا اومدن همسر جان خوابیدم یعنی حدود سه ساعت!!! جوری خوابیدم که دیگه شب خوابم نمی برد تا نزدیکای سه صبح بیدار بودم و حالت تهوع گرفته بودم. یه حالت تهوع خفیفی که نمی دونم نشونه نینی دار شنه یا اتفاقاَ نشونه نینی دار نشدن!!! خلا...

    ادامه مطلب