آخر خط - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 9:55
تمام این ثانیه ها بیخودترین لحظات زندگیم رو دارم سپری می کنم. حس آدمی رو دارم که یه جا وایساده و سیل جمعیت با سرعت نور دارن از کنارش رد میشن و هی ضربه میزنن و هی می افته و گاهی دیگه حتی توانی برای بلند شدن هم نداره. یکی از روی دستش رد میشه، یکی از روی پاش، یکی از روی بدنش. حتی حس و حال فریاد زدن هم ...
ساده لوح - تاریخ: 1401/9/4 ساعت: 10:12
آدمهای پستآدمهای رذلآدمهای تازه به دوران رسیدهآدمهای آشغالآدمهای بیرحمآدمهای عوضیمن احمقمن دیوانهمن سادهمن بی چیز................ + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ ساعت 12:10 توسط سمیرا  |  Adblock test (Why?)
روزای مزخرف - تاریخ: 1401/8/25 ساعت: 2:33
[unable to retrieve full-text content]تف تو این شانس تف تو این مملکت تف تو این زندگی تف تو این اقبال و بخت من تف تو این شرایط بیخود و ت.خ.م.ی
جاده خاکی - تاریخ: 1401/8/4 ساعت: 13:55
راه رو گم کردم. انقدر این زمین خاکی رو اومدم جلو که حتی الان اگه بخوام راه رو پیدا کنم و برگردم جاده آسفالت انداز یه زندگی دیگه زمان می بره. الان باید برسم به یه پرتگاه و انقدر تند بدوم که پرت شم اون پایین. کل مدتی که دارم پرت میشم این زندگی 36ساله از جلوی چشمم رد بشه و مثل تیزر یه فیلم سینمایی خلاص...
آخیش تمووووم - تاریخ: 1401/6/8 ساعت: 12:10
آدمهای نفرت انگیز، آدمهای ترسناک، آدمهای زشت، آدمهای عوضی، آدمهای کثیف، آدمهای....از این روزهای زندگیم متنفرم. و فقط به تهش فکر می کنم. اونجایی که نگاه کنم به عقب بگم آخیش تموم شد. Adblock test (Why?)
من منم... - تاریخ: 1401/6/5 ساعت: 18:18
به جهان بینی جدیدی از زندگی دست پیدا کردم. انقدر این چند سال له و شکسته شده ام که فکر می کنم الان زمانش است. زمان اینکه ترسها را کنار بگذارم، این لایه های عجیب و سخت را کنار بزنم و به خود واقعی ام برسم. برسم به اصلی که به من آرامش دهد. همه لحظاتی که با خواری و خفت و اشک گذشت، باید جبران بشوند. بالاخ...
تنهایم - تاریخ: 1401/5/3 ساعت: 20:13
گاهی حتی در انبوه جمعیت تنهایی جانفرسایم را فراموش نمی کنم. این چه غم دردناک عجیبی است که بر قلبم سایه افکنده و مرا تا مرز پوچی و هیچی می برد. چه تنهایی عجیب و حجیمی. چه روزهای غریبی. مقصد کجاست، چند سال، چند ماه، چند هفته، چند روز، چند ساعت، چند دقیقه، چند ثانیه باقی مانده تا تمام من. دیگر به تنگ آ...
تنفر - تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 20:56
36 سالته سمیرا!!! هنوزم یه احمقی سمیرا!!! هنوزم یاد نگرفتی دستتو بذاری روی زانوهات از جات بلند بشی سمیرا. هنوزم بزرگ نشدی سمیرا. کاش بزرگ شی. کاش بزرگ بشی سمیرا. کاش بفهمی اطرافت رو سمیرا. کاش یکی دیگه بودی سمیراااااااا....نمی دونم چرا هر چی می گذره بیشتر از زندگی و آدمها متنفر میشم!!! چرا؟!!! تنها ...
کاش - تاریخ: 1401/3/29 ساعت: 15:59
کاااااااااش، کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش، کااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش......مرگ، مرگ زودرس، کجایی؟ Adblock test (Why?)
غمباد - تاریخ: 1401/2/31 ساعت: 17:32
چند روزی هست که یه چیزی داره گلوم رو فشار میده. مثل یه بغض طولانیه که ولم نمی کنه. نمیدونم شاید همین روزها بشه یه غده بزرگ و راه نفس کشیدنم رو بگیره و راحت کنه همه آدمهای اطرافم رو. آخرین باری که بهم گفت چرا نمیذاری بری یکی دو روز آخر پارسال بود!! پارسال که میگم کمتر از 20 روز قبله نه 365 روز قبل. م...
ترس - تاریخ: 1401/2/31 ساعت: 17:32
[unable to retrieve full-text content]چمه؟ چم شده؟ ترس ترس ترس ترس. ترس از همه چیز و همه کس. مردن چی؟ از مرگ هم می ترسم؟!!! من می ترسم. ترس ترس ترس مرگ مرگ ...........................
من احمق - تاریخ: 1401/2/31 ساعت: 17:32
چقدر آدمها ترسناکن نمی تونم این حجم از صد رویی رو باور کنم. نمی تونم. من کجای این گردونه ام.من همیشه باختم. الانم یه بازنده ام. زود باید جمع کنم این بازی کثیفو  حالم از این دورویی ها بهم می خوره. من یه احمقم.... Adblock test (Why?)
تراژدی غمناک من - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:23
نمی دونم فلسفه شبهای زندگی من چیه که تبدیل شده به تراژدی زندگیم. تراژدی زندگی من انقدر غمناک نوشته شده که تمام جسم من رو اشک می کنه و از چشمهام جاری. شبهای زندگی من داستان عجیبی داره. از وقتی نوجوون بودم شاید حتی قبلتر وقتی یه بچه کوچیک بودم این تراژدی غمناک با من بوده و هست. انقدر شبها به نبودنم فک...
تنهاییم - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:23
[unable to retrieve full-text content]تنهاترینم. دلم میخواد بمیرم، دلم میخواد با پسرم دو تایی بمیریم.
زندگی بی معنی من - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:23
دیگه حتی گفتن این جمله که نفرت انگیزی هم اذیتم نمی کنه!!! سر شدم، اونم پررو. دیگه خیالش راحته، با وقاحت تمام زل میزنه بهم میگه نفرت انگیزی!!! دیگه حتی برام مهم نیست که نفرت انگیزم!!! تنها کسی که این روزها میگه دوستت دارم پسرمه، وقتی از سر کا رمیرم دنبالش و میریم خونه، آماده خواب که میشه بهم میگه بیا...
لعنت به این روزها - تاریخ: 1399/10/27 ساعت: 7:59
گاهی با خودم فکر می کنم چقدرxa0ناتوانم. گاهی ضعفهام به قدری بر من چیره میشن که رمقی برای ادامه برام نمی مونه. هیچ وقت هیچ چیز اونجوری که خواستم نبوده!!! هر چقدر هم براش جنگیدم نبوده. هیچ وقت و هیچ لحظه
شروع بدبختي - تاریخ: 1399/10/27 ساعت: 7:59
بدبختي از كجا شروع ميشه؟ دقيقأ يك لحظه است. لحظه شروع بدبختيم يادمه. يادمه چطور همه چيز سرم آوار شد، شروع xa0بدبختيxa0تموم نشدني من يك لحظه گنگ بود. انقدر ادامه دارxa0كه خوشبختي رو فراموش كردم و فقط مردنه كه اين تموم نشدني رو تموم مي كنه. اي مرگ، اي مرگ بياااااااااا به فريادم برس........
تموم كن اين بازي كثيفو - تاریخ: 1399/10/27 ساعت: 7:59
اون بالا نشستي چيو نيگا مي كني؟ حتمأ پات رو هم رو پات انداختي و سيگارتم گوشه لبت دود مي كني و به اين بلوشويي كه اين پايينه لبخند ميزني!!! چرا نيستي چرا نمي بيني منو؟ من ميخوام نباشم وسط اين همه بدبختي!!! خواسته زياديه كه ميگم از اون بالا منو بشنو و دستمو بگيرو بنداز بيرون اين گردون ناجور. خدايا خسته...
بشنو منو - تاریخ: 1399/10/27 ساعت: 7:59
یاد دوران نوجوونی و ابتدای جوونیم می افتم. تقریباً هر روز گریه می کنم، خصوصاً روزهایی که اختلالات هورمونی هم درگیرم می کنه. انقدر بی صدا گریه می کنم که گاهی نفسم بند میاد. و من مطمئنم که اگه گریه در س
التماس می کنم - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 11:46
با خودم فکر می کنمxa0این روزها اگه تموم بشن روزهای خوب بهمون رو می کنه؟!!! از کرونای لعنتی پر رنگتر الان برام کارمه. بیش از هر چیزی مهمه برام. چون سابقه اون آنفلوآنزای وحشتناک آبان ماه رو دارم، با خودم