اینو کجای دلم بذارم
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 11:46
انقدر بهم تیکه میندازه که مثل یه آدم ضعیف نشستم توی کنج و به حال خودم زار میزنم. چرا انقدر بهش اهمیت میدمxa0چرا انقدر بهش توجه می کنم چرا چرا....خدایا کمکم می کنی واحدم عوض بشه هم این راحت بشه از من، هم اذیتش به من تموم بشه. خدایا پناهم تویی بهم رحم کنه و کمکم کن. خدایا فقط تو رو دارم.
این روزهای سیاه
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 11:46
این روزهای سیاه چرا تموم نمیشن؟!! چرا این روزها انقدر تیره و تار و بیخودن. چرا انقدر دنبال همه چیز باید بدوئم و به هیچ جا نرسم. چرا هیچ وقت روی آرامش رو نمی بینم. مشکل کجاست؟ مشکل منم.xa0این روزها با خو
نفسهاي آخر ٩٨
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 11:46
پنج ساعت ديگه سال ٩٨ نفس آخرش رو ميكشه و ادامه رو به ٩٩ مي سپاره. امسال فشار روحي كه بابت فوتي هاي فاميل داشتيم، تحريم و گروني و تورم عجيب و كمرشكن، اخبار آزاردهنده منفي و اين آخرش هم احتمال حذف واحد
اولین روز کاری در سال 99
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 11:46
امروز یکشنیه هفدهم فروردین ماه سال 99xa0اولین روز کاری برای من آغاز شد. شروعی که پر از استرس و چی میشه، هست!!! ویروسی که دنیا رو از ریشه داره میزنه و انگار پایانی هم براش نیست، استرس این روزهای خلوت رو
پروژه تموم نشدنی شمال....
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
هزینه های ویلا هی داره بیشتر و بیشتر میشه. چیزایی که اصلاً توی محاسباتمون نبود داره نمایان میشه و انقدر گرونیه که هیچ سابجکتی کمتر از 15 میلیون نیست. یعنی هر چیزی که جا مونده بالای 15 تومن هزینه داره
دکترا جان سلام....
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
سه شنبه که تعطیل بود و گیلان رو برف گرفته بود و استثنائاً همسری خونه بود، فرصت خوبی شد که خونه تکونی اساسی کنیم و عجیب این خونه تکونی به دل من نشست. چهارشنبه رو هم مرخصی گرفتم و خلاصه حسابی افتادیم به
ثانیه هایی که امروز نمیگذرن
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
امروز خیلی داره دیر می گذره. خیلی. این عمره که سوار عقربه های ساعت شده داره همینجوری جلو میره و منxa0وقتی سر کارم شدیداً در انتظار گذر زمانم با اینکه می دونم این عمره که داره می گذره.... ثانیه ها پشت هم
حساسیتهای تمام نشدنی
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
خسته ام دلم یه استراحت طولانی میخواد که جون بگیرم که انرژی بگیرم. راستی چرا من انقدر حساسم؟ راستی چرا انقدر به رفتار بقیه اهمیت میدم؟ راستی چرا به خودم اهمیت نمیدم؟ راستی چرا انقدر همه چیز رو سخت می کنم؟
آخراشه
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
بهمن مسخره نفس آخرش رو امروز می کشه. اسفند جون تو زود بگذر لطفاً خسته ام. دلم میخواد استراحت کنم نفس بکشم.......
این روزهای نا امیدکننده
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
اه چقدر نا امیدی چقدر خبر بد چقدر استرس چقدر تنش گرونی عدم ثبات کرونا کوفت زهرمار....
کرونا چی بود دیگه....
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
دلم گرفته دلم خیلی گرفته. نمی تونم افکارم رو متمرکز و به جا جمع کنم. انقدر متاثر بودن من برای چیه؟ جرا توی این سن هنوز بلد نشدم مسائل پیش پا افتاده و افکار منفی رو از خودم دور کنم. چرا سی و چهار سالم شده و هنوز یاد نگرفتم ابی تفاوت باشم، هنوز یاد نگرفتم زودرنچ و حساس نباشم، هنوز یاد نگرفتم خوشحال با...
حساس کی بودم من....
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
آیا کسی در مقابل ناراحتی آدمها مسئوله؟! یا اینکه مسئول ناراحتی هر کسی خودشه؟ مثلاً اینکه زودرنج و حساسه یا شکاکه یا عصبیه. منظورم اینه که یه سری اخلاقهای پایه ای که باعث میشه شدت ناراحتیت از رفتار بقی
این روزهای آشغالی من
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
دلم گرفته دلم خیلی گرفته. دارم دیوانه میشم. واحدمون منحل شده. همیشه فکر می کردم انقدر صادقانه کار کردم که اگه روزی حرفی از تعدیل بشهxa0من سر جام هستم. خیلی تلاش کردم همیشه و فک کردمxa0همین تلاش و کار صادق
98 لعنتی تموم شو بسه دیگه
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 2:58
الان به کرونایی که در کمینه فکر کنم یا به کار و منبع درآمدیxa0که دارم از دست میدم؟!!!! به قراردادی که نیومده و به پارتی که ندارم؟!!! به موقعیتی که دنبالشم و هر چقدر دنبالشم بهش نمی رسم؟!!!! الان دقیقاً به کدوم زاویه از بدبختی فکر کنم؟!!! انقدر تحت فشارم که برای خالی کردن خودم کارهای اشتباه هم دارم م...
این روزهای سطل آشغالی من....
-
تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 14:11
جمعه از شمال رسید و رفتیم برای لباسهای پسری به دراور خریدیم. گوشیش موند توی ماشین و باز کردم دیدم چه بگوxa0و بخندی با خواهرش راه انداخته. همش دروغ میگه. واقعاً به تنفر ازش رسیدم.xa0وقتی که به روش میارم او
رسوا که شد....
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 8:51
چهارشنبه با گریه و قهر ازش خوابیدم. حالم خیلی بد بود انگار دلش سوخت و قبل اینکه بره بخوابه لپم رو ماچ کرد. پنجنبه رفت شمال و شبم اونجا بود. تا جمعه شب که برگرده براش ناز کدم حسابی، نازمم کشید و پشیمون
نامه ای به کسی که نیست و ندیدمش!!!
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:39
پسر عمه ام بود. هیچ وقت ندیدمش. 40 روزه بودم که شهید شد. تنها عکس موجود ازxa0 نوزادیم، من رو پیوند میده به پسر عمه شهیدی که هرگز ندیدمش. عمه و مامان با لباس سراسر مشکی و من بغل عمه عزادارم به دوربین نگا
عمه هم برای همیشه رفت....
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:39
بالاخره عمه راحت شد از بار غم این زندگی که سالهاxa0تک و تنها روی دوشش یود، راحت شد از بغض همیشگیشxa0کهxa0صبح تا شب گریبانش رو گرفته بود و آزارش میداد.چقدر سخته رفتنه کسایی که دیدیشون و با بودنشون بزرگ شدی.
تی وی دیواری!
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:39
یعنی اگه قابلیت داشت، شک ندارم که زار می زد و ضجه می زد، انقدر که این پسری آزارش میداد. انقدر که پدرشو درآورده بود. خلاصه به خاطر همه آزارهایی که این مدت از دست پسری کشید مجبور شدیم رو روی دیوار نصبش
زبون خاردار مادرشوهر
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:39
چهارشنبه چه عروسی رفتنی شد!!! خسته و کوفته از سر کار رفتم خونه و همسری هم با اینکه شب قبلش تا دیر وقت کار کرده بود و خسته بود، اضافه کاریش رو هم از دست داد و زود اومد کهxa0آماده بشیم و بریم دنبال مامانش