شكرانه
-
تاریخ: 1398/9/11 ساعت: 22:25
امروز رفته بودم شركت قبلي جلسه. انقدر انرژي منفيش غالب بود كه حالمو بد كرد. يادم باشه كه چقدر خوشبختم كه اونجا نيستم، چقدر خدا مسير تازه و راه خوبي جلوم باز كرد. خدايا ازت ممنونم و شكرت براي اين تغيبر. خدايا مرسي....به وقت ١١ آذر ٩٨ و ارزيابي شركتxa0ملعون سابق و همكاراي مزخرف و حسودش.....
هوای آلوده
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:00
هوا خیلی کثیفه. تهوع شدید همراه سر درد. سالهاست پاییز و زمستونمون همینه. حالم خوب نیست.آخر هفته همسری رفت شمال تا دیوارچینی شروع بشه. درب رو هم انتخاب کردن و فقط باید منتظر بشیم دو هفته بگذره تا همسری تحویل بگیره و ایشاله کار ساختمون رو شروع کنه. ساختمون رو تا عید گفته تا سقف جلو می بره. ایشاله که ه...
ما دلشدگان....
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 0:51
جابجایی تموم شد هر چند که هنوز تبعاتش باقی مونده. جای جدیدم رو دوست دارم، خیلی هم دوست دارم و امیدوارم حالا حالاها حفظ بشه. خلاصه کنم که شرایط کاری فعلاً استیبل هست اگه بذارن و این دختره هم روابطش خیل
اعتراف نامه از بچه داری بعد از 19 ماه و 2 روز
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 0:51
من امروز میخوام يه چیزایی رو بنویسم که بعداً با خوندنش یادم بیفته که بچه داشتن هر چقدر هم شیرین باشه و زندگی رو معنادار کنه، سختیهای عجیبی داره. و بعدها بخونم و با خوندنش هیچ وقت فیلم یاد هندوستان نکن
بنزین 3 هزار تومنی
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 0:51
دلم میخواد منفی ننویسم، دلم میخواد مثبت بنویسم اما واقعاً نمیشه. لعنت به این مملکت، لعنت به این خاورمیانه، لعنت به این نفت، لعنت به این جهان سوم، لعنت به این بی ثباتی، لعنت به این سورپرایزهای ناگهانی
خونه شمال می خریم به زودی
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 0:51
خوب همه انرژیهای منفی رو توی پست قبلی ریختم تا خالی شم....خدایا مطمئنم یارو زنگ میزنهxa0و این هفته اون خونه سرسبز شمال رو قولنامه می کنیم. خدایا تو کنارمون باش که همه چیز روون پیش بره و اشتباه نکنیم. خدایا کمک تو سرتاسر زندگی ما همیشه بوده و داشته های ما در کنار تو معی پیدا کرده. خودت میدونی به جز ت...
پروژه ای جدید و هیجان انگیز
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 0:51
خوب باید بگم توی این شرایطی که پیش اومد هيچxa0كدوم فروشنده نبودنxa0ولی عوضش راهمون رو عوض کردیم و توی یه روستای بکر و بارونی یه زمین خریدیم تا اونجوری که خودمون دوست داریم بسازیمش!!! بیشتر پس اندازمون رو
نه به مهاجرت
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 12:01
آدمxa0سر کار که میاد فکر می کنه کل دنیا باهاش دشمن هستن!!! حالا دیگه نمیدونم من توهم توطئه و دشمنی دارم یا واقعاً اینه. مخصوصاً وقتی که عادت ماهیانه باشی و هورونهای لعنتی زنونه ات به هم بریزه و بیشتر مغ
سال 98 نه چندان خوب....
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 12:01
و بالاخره واکسن هجده ماهگی پاس شد و تمامممممممم. دو روز و نیم به شدت اذیت بود و پاش درد داشت و تب هم کرد. اما دیروز عصر ساعت 7 به بعد به طرز معجزه آسایی حالش خوب شد و بدو و بدو می کرد. بعنی انگار یه د
شکر نعمت نعممت افزون کند
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
متاسفانهxa0دو سه روزی هست کهxa0عمه سکته مغزی کرد. جراحی شده و رفته کما، البته سطح هوشیاریش بالاتر رفته ولی گویا حالش خوب نیست. روزی که فهمیدم خیلی ناراحت شدم و 24 ساعتی طول کشید ریکاوری کنم. همسری نگران ب
گفتگوی بی تمدنها
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
دیروز به این نتیجه رسیدم که زیادی به مدیرم اعتماد کردم. یعنی یه جورایی کنارم نموند و بهم نارو زد. در واقع فقط منافع خودش یراش مهم بود. منافعش هم در حال حاضر در این بود که این دختره رو رام کنه که موی د
گرفته دلم مثل اینکه تنهایم!!!
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
دلم خیلی گرفته، دلم بی نهایت گرفته. چرا؟!! نمی دونم. اصلاً نمی دونم. یا اختلالات لعنتی هورمونیه یا چیز دیگه. سومین باره توی این سه هفته خواب مادربزرگم رو می بینم!!! خیلی وقته مرده من خوابش رو نمی دیدم. دم صبح بود انقدر گریه کردم توی خواب که از خواب پریدم.این عزت نفس چیه که من ندارم. این حساسیت چیه ک...
کاش الان اینجا نبودم....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
گاهی اوقات دلم میخواد شاغل نبودم یا اینکه کارمند نبودم. الان که نشستم از اون دسته اوقاتی هست که دلم میخواست اینجا نبودم. دلم می خواست یه جایی بودم که این آدمها نبودن که نمی دیدمشون....
سرما خوردگی با شروع برگ ریزان
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
سرما خوردم. بیش از هر چیزی هم گلوم درگیر شده انگار!!! آبریزش بینی هم امروز اضافه شده و دیشب بینیم کامل کیپ بود. آخر هفته به مراسم عزاداری فوت ناگهانی زندایی گذشت. هم خسته شدم هم اینکه فکر کنم ویروس از
انتقال ویروس به پسری....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
متاسفانه پسری ما هم سرما خورد. دیروز تب داشت و پرستارش الکی می گفت بهش استا داده ولی نداده بود تا بعد از ظهر که خودم رسیدم خونه و سریع استا رو توی دهنش ریختم و با اینکه خیلی ناراحت شد چون خواب بود ولی
مسافرت یه دفعه ای
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
دیشب داشتم فکر می کردم که چقدر زندگی بی ارزشه. خیلی خیلی بی ارزشه وxa0وقتش کمه!!! کی فکرش رو می کرد زندایی تصادف کنه و بمیره و زندگیش نصف و نیمه بمونه! کی فکرش رو می کرد عمه سکته مغزی کنه و 1.5 ماه توی
عمه خوب شو
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
واکسن پسری رو نزد گفت که ریه هاش خیلی درگیر شده و صلاح نیست. در عوض کلی داروی مزخرف نوشت و اصرار داشت حتماً آخریش رو گیر بیارید. همسری کلی داروخانه ها رو گشت و بیشتر از دویست تومن هم پول دارو داد. همو
بی خوابی بعد از مدتها
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
این همه گفتم زندگی ارزش هیچ دغدغه ای ندارهxa0و باید راحت گرفت که نتیجه اش بشه نخوابیدن دیشبم. انقدر فکر و خیال می کردم به جابجایی میز و اینکه دور و برم توی محل کار چه خبره و جی میشه که خواب به چشمم نیوم
مرض طولانی من در سال 98
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:10
گویا بعد از گذشت یک ماه آخرای سرماخوردگی بنده می باشد. انقدر سرفه کردم طی چند روز که قلبم به طرز عجیبی درد می کرد. انقدر درد می کرد که واقعاً دیگه ترسیده بودم. دیروز از استرس شدیدxa0انقدر بهم بد گذشت که
گلدون دلبر من
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
دیروز یکی از همکارها بهم یه گلدون کوچیک با یه گل زیبا که خودش قلمه زده بود هدیه داد. خوب من عاشق گل و گیاهم و منتظرم پسری بزرگ بشه که کاری به گلها نداشته باشه تا دوباره خونه رو پر کنم از گلهای زنده و