همسر خوب
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
امروز آخرین روز بهمن ماه قشنگ هست. همسر زودتر از من بیدار میشه و تا دم رفتن اصرار داره که پاشو خواب موندی. منم که استاد حالت ملتمسانه جلوی همسرم، با صدای خواب آلوده میگم من دیشب نزدیک چهار بود که خوابیدم، دیرتر میرم. همسر هم که سریع قبول می کنه و با یه باشه و بوس خدافظی می کنه و میره. ساعت 9 با فراغ...
زن و ضعف
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
دلم می خواست زندگی نرمتر و ملایمتر از اینی که الان هست، بود. نمی دونم شاید خیلی دارم فانتزی نگاه می کنم یا اینکه ضعف داره روی من فشار میاره. دلم میخواست قویتر بودم. دلم می خواست این همه احساس ضعف نمی کردم. دلم می خواست انقدر تحقیر نمی شدم. این همه کوچیک نمی شدم. چقدر دلم گرفته از زندگی. چقدر احساسات...
حق و حقوق
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 12:51
اين روزها تمام تمرکزم روی نحوه تمدید قراردادم هست. اینکه چطور می تونم مذاکره کنم که حقوقم به میزان معقولی افزایش پیدا کنه. من سالهاست دارم توی این گروه می جنگم که حقوق خارج از رنجم رو اصلاح کنم. خیلی کارها کردم اما هیچ وقت نتونستم کار سیاستمدارانه درستی انجام بدم و انگار همش یه جای کارم لنگ زده. می ...
داستان من و عطرهام بعد از ازدواج
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 11:26
امروز دلم خواست که یه پست بذارم و همه عطرهایی که بعد از عقد تا حالا داشتم و دارم رو معرفی کنم و حسم رو راجع به هر کدوم بنویسم: 1- عطر دیور جادور(Dior Jadore):اولین عطری که دوره عقدم از بانه خریده بودیم و به نظرمون اصل میاد و هنوز یه کوچولو ازش دارم. قيمت اين عطر رو الان توی عطرافشان دیدم که 365 هزار...
شیرینی این روزها
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 13:54
این روزها درس نمی خونم اما غرق درس و دانشگاهم. این روزها خیلی خوب کار نمی کنم اما غرق کار و شرکتم. این روزها کدبانوگری نمی کنم اما غرق آشپزخونه کوچولوی نازنینم. این روزها غرق زندگی ام. بعد از مدتها یه خرید جانانه خیلی می چسبه، مخصوصاً وقتی که یه مغازه حراجی پیدا کنی. یه شومیز حریر مشکی و یه مانتو و ...
آخر هفته جون
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:10
این هفته خیلی خوبه و اصلنم شنبه اش خر نیست:) بی دلیل که نیست این خاص بودنش. سه شنبه و چهارشنبه تعطیله و دوشنبه هم که من تا ظهر هستم و در واقع رسماً فردا آخر هفته کاری منه. بزن کف قشگه رو. ضمناً منم اصلاً تنبل نیستم و کارمم خیلی دوست دارم. پنجشنبه با همسری رفتیم نمایشگاه ک.ت.ا.ب شرکت و انقدر هی لیست ...
وقتی موفق نیستی....
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:10
خوب نيستم. انگار که همش منتظر تاییدم. به خودم اعتماد ندارم. انگار از عهده هیچ کاری برنمیام. نه درست درس می خونم. نه درست کار می کنم. نه هنری دارم. چرا؟ مشکل کجاست؟ اعتماد به نفس کاری رو ندارم. هیچکس روم حسابی باز نمی کنه. دقیقاً من توی این زندگی چی میخوام و به چی باید برسم؟ خدایا خوب نیستم بیا پیشم ...
تا پول داری رفیقتم، قربون بند کیفتم....
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 2:29
دیشب تا ساعت 2.5 شب بیدار بودیم. اینم از آخر هفته ما، یعنی به هیچ عنوان از اول سال تا حالا چیزی به اسم تفریح و گردش و استراحت برای ما مفهوم نداشته!!! اما خوب اینم بگم که پرده هامون خیلی ناز و شکیل شدن. خیلی قیافه خونه عشقمون رو عوض کرد. انقدر که من الان ذوق دارم 45 دقیقه بگذره و برم کلاس زبان و کویی...
جابجایی های نهایی
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:29
پنجشنبه بنده با این همه کار خونه تا نزدیکای ظهر توی تختخواب بودم و از صفحات مختلف این.ستا بازدید به عمل می آوردم!!! همسری ظهر اومد و هماهنگ کرد که تخته های انبار رو بیارن و بعدش هم مهپاره ای اومد و نصب کرد و بالاخره یه صدایی توی خونه عزیز پیچید و منو از تنهایی درآورد. بعدش هم آماده شدیم و رفتیم میز ...
دلگیری
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:01
گاهی اوقات دلم می گیرد از زندگی. گاهی اوقات پر از درد می شوم و آه. گاهی اوقات دلم می خواهد دور باشم از آدمها. گاهی اوقات دلم می خواهد یک جای دور من باشم و هیچ فکر و هیچ آهی نباشد و روحم پر از مهر باشد و فقط عشق باشد. عشق و مهربانی و دیگر هیچ... دلم می خواهد فریاد بزنم آی آدمها زندگی دارد رو به زوال ...
میخوام حرفی از خستگی نزنم اما نمیشه....
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:00
من: دلم میخواد چشامو ببندم و بعد باز کنم و ببینم که کارای اداری خونه و سند خوردن، بازسازی، اثاث کشی و خریدها تموم شده و زندگیمون حالت عادی داره. همسر: میشه عزیزم. چشماتو به هم بزنی تمومه. نمیخوام بار منفی "خسته شدم" بیاد سمت زندگیمون اما خوب خسته ام. دلم میخواد مسافرت بریم. دلم میخواد این همه دغدغه ...
کمک
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:00
خدایا میشه کمکمون کنی. خدایا کمک کن تموم بشه این همه استرس. خدایا......................
Countdown:13
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:00
یقین دارم که اگه دیروز سطح انرژی من رو محاسبه می کردن به مرز صفر می رسید. به قدری من خمود و بی حس و حال بودم که دلم می خواست یه جای خنک پیدا کنم و تا صبح امروز بخوابم!!! اما زهی خیال باطل. ساعت کاریم که تموم شد تازه روی دور تند رفتم. نیم ساعته خودمو رسوندم خونه و توی راه مایحتاج پخت ماکارونی ستاره پ...
Countdown:9
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:00
همین خط اولی اعتراف کنم که من دیروز به کانت دانها چند روزی اضافه کردم، چونکه فکر می کنم تا پونزده شهریور درگیری داریم و همچنان در حال بدو بدو هستیم. بنابراین من از خدا میخوام هفته دیگه این موقعها آماده زندگی توی خونه جدید باشیم و فصلی جدید از زندگی من و همسر شروع بشه. فصلی از آسایش و راحتی که شایدxa...
Countdown:8
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:00
پارکت انتخاب کردیم. رنگ گردویی با طرح های خیلی کم که من جداً عاشقش شدم و امیدوارم روی زمین هم که میشینه به همون خوشگلی باشه که توی مغازه دیدیم. امروز هم سنگ گرانیتهای آشپزخونه میاد و نصاب شیرآلات هم میاد. دیروز هم برقکار اومد و لوسترهامون رو درآورد و به جاش لامپ زد. قراره که امشب هم بیاد و لوسترها ر...
اثاث کشی می کنیم
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:00
اونقدر خسته ام که دلم میخواد دو سه ماه بخوابم و به هیچی فکر نکنم. دلم میخواد صبحها تا هر ساعتی که دلم میخواد بخوابم و دغدغه بیدار شدن سر وقت روی مخم رژه نره. دلم میخواد خونه تمیز و مرتب باشه و دغدغه تمیز کردن وجابجایی اثاثxa0روی مخم رژه نره.xa0دلم میخواد یه عالمه غذای آماده و خوشمزه داشته باشم و دغد...