شوك جدید،تهوع شدید
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 20:20
با آغاز هفته هفتم، فاز جدیدی ازxa0مادر شدن مقابلم قرار گرفته. تهوع های دائمی که دو روزه دست از سر من برنمی داره. اونقدر درگیرم کرده که به سختی یه نیمچه غذایی خوردم و الان هم دارم کلنجار میرم که خودم رو آماده صبحانه کنم اما نگار بی فایده است!!! تحمل این ضعف جسمی فقط به این دلیل قابل تحمله که هر بار ت...
تهوع طور
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 20:20
تهوع دارم. نمی تونم برم رستوران شرکت غذا بخورم. دلم می خواد یه ماه بخوابم و چشماموباز کنم ببینم این دوران و حال بد تموم شده. چقدر مادر شدن سخته. تنها چیزی که آرومم میکنه سالم بودن بچه است. بیبی جان سفت بشین سر جاتو و بزرگ شو، مامان هم قول میده با این شرایط کنار بیاد. خدایا خودت پناه بچه ام باش. این ...
خدايا پناهم تويي
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:19
خدايا خودت كمك كن.خودت كمك كن بچه ام سالم باشه. اي خدا به جز تو پناهي ندارم. خدايا اميدم رو نااميد نكن. خدايا من اين بچه رو ميخوام خودت بهم رحم كن خدايا. خدايا توانام كن كه بتونم محافظ بچه ام باشم. خدايا بچه ام رو به خودت مي سپارم حفظش كن نگهش دار. اي خدا هميشه پيشمون بودي مطمئنم الانم هستي. اي خدا ...
حس خوب
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
دیروز بعد از کار رفتم کلاس خوشنویسی و واقعاً باید بگم خیلی حس خوبی بهم میده و باید حسابی تمرین کنم که به لطف خدا بتونم به تارگتم برسم.هفته گذشته انقدر زهنم درگیر کار و ارتقا و زبان بود که تمرین کردم و به خاطر همین عقب افتادم ولی از امشب روزی نیم ساعت میخوام قلم دستم بگیرم تا زودتر راه بیفتم. خوبی خ
نوتهاي عاشقانه
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
این روزها برگه یادداشتهای جلوماز حساب و کتاب پول و موجودی آخر ماه و آخر سال به حساب و کتابهای روز دقیق نینی دار شدن تبدیل شده. یادداشت می کنم و عصرش می برم میزنم روی یخچال که همش جلوی چشمم باشه. توی روز ساعتها سرچ می کنم راجع به تمام مسائلی که الان باید بدونم و بر اساس آن نینی خوشگل مهمون دلم بشه.
توهم يا واقعي؟!
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
چند روزی هست که با حس عجیبی دارم زندگی می کنم. حس زیبای مادر شدن. روزها دائم موبایل به دست دارم گوگل رو دیوونه می کنم از بس که علائم بارداری و مراقبتهای بارداری و از این چیزا می خونم. خوب باید بگم یک سری از علائم رو دارم و یک سری رو هم ندارم. زیر دلم گاهی تیر می کشه، کمر درد خفیف و نفخ شکم دارم و ا
قسمت نبود....
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
به حساب و كتاب من هفت روز از لقاح احتمالی می گذشت و این شد که وسوسه شدم، صبح چک کنم. تقریباً مطمئن بودم که دو خط میشه اما نشد!!! واقعیت اینه که پکر شدم اما مسیج صبح همسری خیلی آرومم کرد. اینکه گفت مهم نیست و خیلی طبیعیه دفعه اول جواب نگیریم و اینکه چقدر این روزها زندگیمون ور دوست داره و حس پدرانه ا
هر چه آید خوش آید....
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
این روزها رو دوست دارم. هم دارم خوشنویسی یاد می گیرم و هم زبان دارم می خونم. به نظرم حس خوبی که توی یادگیری چیزایی که آدم دوست داره هست، وصف نشدنیه. از اونجایی که امشب نوبت پختن غذا هست، دیروز عصر رفتم کلاس خطاطی و اصلاً خبر نداشتم که بچه های پیشرفته توی اون کلاس هستند. اولش معذب شدم و حتی روم نمی
اميد این روزهای ما
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
معمولاً همسر جان درخواست پختن غذا نداره و واقعاً توی این مورد بسیار رعایت من رو می کنه. هر موقع هم که ازش می پرسم چی بپزم، بدون استثنا جواب میده ماکارونی بپز!!! گاهی اوقات هم که غذایی خیلی بهش می چسبه میگه بازم از اینا بپز برام. بنابراین عجیب بود که چهارشنبه شب موقع خوابیدن همسر جان هوس آش رشته کرد
روزشماریهای آخر
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
از امروز تا چهارشنبه روزای تعیین کننده نینی هستن. دیروز عصر که رسیدم خونه تا اومدن همسر جان خوابیدم یعنی حدود سه ساعت!!! جوری خوابیدم که دیگه شب خوابم نمی برد تا نزدیکای سه صبح بیدار بودم و حالت تهوع گرفته بودم. یه حالت تهوع خفیفی که نمی دونم نشونه نینی دار شنه یا اتفاقاَ نشونه نینی دار نشدن!!! خلا
خبرهایی در من...
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
حس می کنم بیبی جان هست. انگار یه اتفاقاتی داره در بطن من می افته!!! یه اتفاقاتی که دارم حسش می کنم. نمی دونم راسته یا توهم. حسی مثل کسالت و کرختگی هم دارم. شبیه موقعهایی که آدم سرما می خوره. انگار در وجودم اتفاقاتی داره می افته که فکرش لحظه ای هم رهام نمی کنه. بیبی جان نترسی از عطسه مادر، اگه هستی
كنجد جان خوش اومدی به این دنیا.....
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 5:58
قرارمونxa0با همسرxa0این بود که شنبه با هم بریم آزمایش بدم که اگه چیزی هستxa0 معلوم بشه و با هم بفهمیم. پنجشنبه همسر که رفت سر کار از خواب بیدار شدم، بدعهدی کردم!!! شال و کلاه کردم و یه فیلم کوتاه از خودم گرفتم و راه افتادم سمت آزمایشگاه بیمارستانی که نزدیک خونه مون هست. ساعت حدود ده بود که آزمایشم ر...
در این سیاهی ای خدا مرا رها مکن
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
اخیراً وقتایی که کم میارم به خدا نامه می نویسم. موقعی هم که می نویسم معمولاً یه آهنگ ملایم توی گوشمxa0 هست. خیلی فاز آرامش بخش خوبیه. دلم میخواد جوابش بیاد دستم و میاد. مثلاً موقع جابه جاییم وقتی که نه شنیدم و حسابی نا امید شده بودم یه نامه به خدا نوشتم و کلی چسب زدم و باندپیچی کردم. تازگیا بعد از ش...
یک ترم گذشت
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
به همين زودی شد آخر ترم و کلاسها تموم شدند. پروژه ها رو تحویل دادم و هفته آینده امتحانات رو میدم و به همین راحتی یه ترم درسی تموم میشه. خدا کمک کنه که امتحانات رو خوب بدم و ترم بعدی رو هم زود و خوب تموم کنم. این روزها داریم برای تعویض ماشین برنامه ریزی می کنیم و امیدواریم که بتونیم تا بهار سال بعد ا...
کم خوابی
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
دیشب تا پاسی از شب بیدار بودم. خدایی نکرده درسم که نمی خوندم، همینجوری بیدار بودم و داشتم استرس یه جون خودم میدادم. شده بودم عین این نوجوونا که استرس امتحان پایان ثلث درس ریاضیشون رو دارن. قرار بود امروز آخرین امتحانم باشه که به خاطر تعطیلی سه شنبه آخرین روز از ترم اول رسماً افتاد شنبه هفته دیگه که ...
لعنتی ترین پنجشنبه سال....
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
آغاز ترم جدید
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
برنامه ترم جدید ارائه شد. دوشنبه و سه شنبهxa0عصر کلاس دارم و اصلاً بناxa0این ترمم روی حذف هیچ درسی نیست و میخوام همش جیم بزنم از سر کار، چونکه ترم بسیار کوتاهی هست.xa0خدا رو شکر می کنم که این ترم هم یه درس به دکتر ا.ک.ب.ر.ی عزیزم دارم. نمره ها هیچ کدوم نیومدهxa0و من بی صبرانه منتظر رویت نمراتم هستم....
جای نو
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
جای نشستنم رو توی شرکت عوض کردم. راستش نمی تونم تشخیص بدم کهxa0الان برام خوب شده یا نه.xa0به هر حال جای دنج وxa0راحتیه اما اینجا یه پارادایم احمقانه ای وجود داره که این پارادایم داره میگه اومدن من اینجا تنزل جایگاه بوده. راستش من بیشتر به این فکر می کنم که آرامش داشته باشم و بتونم توی این خلوت به خو...
ضعف شخصیتی
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
امروز شنبه لعنتی و کسل کننده تشریف داره. به آخرای سال نزدیک شدیم و من عاشق حال و هوای دو هفته آخر سال هستم. بی صبرانه منتظرم که روزای آخر سالxa0و شور و شوق بازار تجریشxa0و خیابون شریعتی و خیابون ولیعصر رو تجربه کنم. آخر ساله و استفاده مدیرا از ابزارشون یعنی تمدید نکردن قرارداد داغه و من خیلی حس سرخو...
تنبلی
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 10:33
یکی میشه پروفسور حسابی که لحظه ای توی زندگیش وجود نداره که خروجی نداشته باشه و در جهت رشدxa0و تعالیش نباشه یکی هم میشه مثل من که گرفتار تنبلیه و دلش میخواد تا ظهر بخوابه و بعدم که بیدار میشه زمانش به اینترنت گردی و کارهای بیهوده بگذره. واقعاً چرا من نه حوصله کار کردن دارم نه وصله مقاله خوندن دارم نه...