خدایا ممنون برای این روزهای خوب..... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 19:57
شنبه اول وقت رفتیم دکتر و ریپورت آزمایش و سونوی غربال دوم رو نشون دادیم. برای اولین بار از همه شرایط فیزیکی من راضی بود و بالاخره توی هفته بیستم بارداری راجع به زمان زایمان حرف زدیم. خیلی دقایق خوبی بود. فقط وزنم زیادی رفته بود بالا!!!! من نمیدونم چطور باید کنترل کنم. در واقع نمیدونم درسته گرسنه بمو...
هفته بيست و يكم - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 19:57
هفته بیست و یکم داره تموم میشه. شکمم به طرز قابل توجهی بزرگ شده و تقریباً دیگه همه می تونن متوجه بارداریم بشن. این یه ارائه توی دانشگاه دارم و امیدوارم شکمم خیلی معلوم نباشه. البته که خیلی این ترم سخت نمی گیرم و فقط میگم پاس بشه و دریهام تموم بشه و بعداً به پایان نامه بپردازم. هفته دیگه وارد ماه ششم...
بارداری واقعی!!! - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 19:57
ورود به ماه ششم بارداری یا علمیش همون هفته بیست و دوم بارداری همراه با بزرگ شدن قابل توجه شکم من بود. یه دفعه شکمم طوری بزرگ شد که واقعاً دیگه شبیه حامله ها شدم!!! تا قبل از این انگار چاق شده بودم و شکمم شکل شکم حاملگی نبود ولی الان گردالو شدنش خیلی بامزه ست و کاملاً شکل حامله ها شدم. یبوست از روز ا...
آخر هفته پربار - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 19:57
آخر هفته پرباری داشتیم. چهارشنبه تعطیل بود و کمد کمجا رو آوردن و نصب کردند. هردومون خیلی راضی بودیم و شکل جدید اتاقمون رو دوست داشتیم و خوش قولی این قشر برامون تازگی داشت!!! ساعت سه عصر کارشون تموم شد و شروع کردیم به تمیزکاری کمد و اثاث کمد قبلی رو به این کمد منتقل کردیم. کلاً تجربه به من نشون داده ...
درس و دانشگاه - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 19:57
امروز رفتم دانشگاه پیش مدیر گروه و ازش خواستم استاد راهنمام رو عوض کنه. این روزها هندل کردن همه این موضوعات برای من کار سختی شده. به هر کی بگم حتماً میگه حالا کدوم دانشگاه مگه داری درس می خونی که برات سخته. ولی واقعیت اینه که استادای این دانشگاه همه نامبروانای صنایع هستن و سختگیر. واقعاً کار سختیه ب...
حساس نشو، حساس نشو...... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 19:57
امروز همسر اصرار داشت مانتویی بپوشم که بیشتر نشون بده باردارم که بقیه بیشتر رعایت کنند. منم گوش دادم و اتفاقاًxa0سر ميزxa0ناهار که نشسته بودم، دو تا خانوم مهربون کناریم اصرار کردن که بوی غذاشون میاد و باید بردارم. خوب خیلی تحت تاثیر مهربونیشون قرار گرفتم و فهم و شعورشون برام خیلی با ارزش بود و با خو...
بركت خونه ما....... - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 19:57
پنجشنبه رفتم کلاس یوگا و بعدش هم اسنپ گرفتم و پیش به سوی خونه ماماینا. ساعت سه و نیم رسیدم و بنده خدا ناهار نخورده بود و من رسیدم دوتایی غذا خوردیم. بعدش خواهری اومد و سوغاتی های کیش بیبی جان رو داد که من خیلی همه شون رو دوست داشتم. بعدش هم رفتیم سمت آرایشگاه و بعد از دو سه ساعت آماده رفتن به سالن ش...
هفته نوزدهم - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 21:48
این هفته ها بارداری خیلی راحتتره. فکر کنم علت اصلیش هم اینه که خبری از تهوع دائمی لعنتیxa0نیست. فقط بوی یخچال و بوی تند مایع دستشویی خونه و دیدن مو توی غذا حالم رو بد می کنه. خستگی رو خیلی نمی فهمم چون دائم در حال استراحت هستم و خوابم خوبه!
دیدن روی ماهت.... - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 21:48
دیروز عصر از سونوگرافی زنگ زدن که ویزیت شنبه رو یادآوری کنن که من سریع ازش خواستم که وقتم رو جابجا کنه و چهارشنبه بریم. خیلی غیر منتظره خانم منشی گفت چهارشنبه پر هست ولی فردا ساعت 16:40 کنسلی داریم اگه میخواید جابجا کنم براتون. این شد که
غربال دوم هم به خیر گذشت.... - تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 21:48
جان مادر فدای اولین عکس قاب شده شما جلوی تلویزیون خونه بشم، دستت رو میذاری روی صورتت میخوابی که من می میرم برات که. یعنی تو الان توی وجود منی 270 گرمی من. کاش لایقت باشم عزیزم ماهم. دیروز عصر بعد از دانشگاه رفتم مرکز مطب دکتر سولماز پیری
شروع هفته 18 - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 23:21
شروع هفته هجدهم و شروع ماه پنجم بارداری خیلی خوبه. جداً خیلی خوبه. ماه چهار از ماه های قبل بهتر بود ولی اذیتهای شدید تهوع همچنان وجود داشت. الان این مشکلات چند روزی هست که کمتر شده و بی نهایت من راحتترم. بیبی جانم هفته پیش حرکاتی داشت و م
دلخوریهایی که تمومی نداره.... - تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 13:49
دلم میخواد چیزای خوب بنویسم اما نمیشه حال بد این روزهام رو ثبت کنم. واقعیت اینه که همه چیز خوب نیست. واقعیت اینه که من یه شخصیت حساس و زودرنج و ضعیفی دارم که این روزها بیشتر از قبل داره بهم فشار میاره. دیشب خیلی گریه کردم و دلم نمی خواست صبح از
چهار ماهگی سلام عرض شد...... - تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 5:09
بالاخره این همه روز پر استرس و طولانی و کسل کننده گذشت. دوشنبه خوشحال بودم که فردا میریم و وضعیت بیبی جان مشخص میشه. از مرکز زنگ زدن و گفتن دکتر نیست و قرار شد پنجشنبه بریم. پنجشنبه پاییزی و بارونی که یه خاطره خوب و شیرین توی هنم حک کرد و علاقه
جان جانانم - تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 5:09
همیشه وقتی میخوایم بریم مطب دکتر استرس دارم!!!! پنجشنبه وقت داشتم و باید می رفتم نتایچ غربال رو نشونش میدادم و بعدش می رفتیم خونه ماماینا. همسر از سر کار اومد و سوار ماشین شدیم و جلوی مطب یه جای خوب برای پارک ماشین پیدا کردیم. مطب شلوغتر از اون
روح و روان داغون..... - تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 5:09
خوبی سرکار اومدن اینه که گذشت زمان راحتتره و آخر هفته زودتر میرسه، امید داری به گرفتن پول آخر ماه که حداقل بخشی از هزینه های این دوران عجیب غریب رو تامین کنه و درگیر شدن با کار که باعث میشه تمرکزت از روی بارداری و تهوع برداشته بشه. خدایا شکرت ب
اين روزهاي بد - تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 18:46
گاهي اوقات همه چيز به هم گره مي خوره، همه حسهاي بد ممكن بهت هجوم ميارن و تو ضعيفتر از اوني هستي كه با همه اين احساسات و افكار شوم جنگ كني و شكستشون بدي، اونقدر ضعيف كه ترجيح ميدي با همه شون قاطي شي و يكي شي و زنده باشي!!! روزهاي بدي رو دارم مي گذرونم. مجبور شدم سر كار نرم و خونه نشين شدم كه بيبي جان...
چهارشنبه خونین!!! - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 23:20
اچهارشنبه بدی بود. چهارشنبه وحشتناکی بود. انقدر تهوع اذیتم می کرد که احساس می کردم الانه که دل و روده ام بیاد توی دهنم. چقدر هم توی شرکت کار پشت هم داشتیم. ساعت چهار و نیم بود که دیگه حس کردم نمی تونم بشینم، با اینکه غذا نخورده بودم انگار شکمم داشت منفجر می شد. سوار تاکسی شدم و ترافیک مثل همیشه امون...
استرس ماه اول - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 20:20
یکشنبه وقت ویزیت دکتر داشتم. قبلش توی شرکت سرم شلوغ بود و دقیقاً موقع اون بارون اسیدی، جلوی شکت منتظر ماشین بودم. دائم توی ذهنمم این می چرخید که میرم با افتخار آزمایشهای بتا رو نشونش میدم. خلاصه سوار تاکسی شدم و اول رفتم تی شرت و دامنی که بهم کوچیک شده بود رو با یه بلوز خوشگل عوض کردم و پیاده راه اف...
خوان اول - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 20:20
9 روز سخت رو تجربه کردم. نه روزی که باعث شد، ارزش بودنت رو بیشتر بفهمم جان مادر. نه روزی که به من ثابت کرد مادر شدن لیاقت میخواد، عشق می خواد، انرژی میخواد، تلاش میخواد. عزیز جانم به تو قول دادم که هر چند مادر سر کار میاد ولی اولویت تویی و از تو مراقبت خواهد کرد.xa0من مراقب عزیز جونم بودم و خدا هم ک...
بچه قوی مامان و باباشه ایشون - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 20:20
xa0صبح پنجشنبه بود. همسر از خواب بیدارم کرد و رفتم دوش گرفتم. بعدش برام صبحانه آورد و وسایلم رو جمع کرد و آماده شدم که بریم سونو. هم هیجان داشتم که زود بریم و خبرای خوب رو بگیریم، هم ترس داشتم و به بهونه های مختلف رفتنمون رو تاخیر مینداختم. به مرکز که رسیدیم همسر کارای اداری رو کرد و منم مشغول آب خو...