یک روز غیر متعارف
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:00
از تاکسی پیاده میشم و یکم جلوتر میرم توی فروشگاه، چیز زیادی نمی خرم. یه بسته مرغ و یه شیشه ترشی و ماست و شیر و خامه و نوشابه و دوغ، حساب که می کنم میگه قابلی نداره 71 هزار تومن!!! توی دلم میگم قابل که
برنامه مالی ما برای سال دیگه
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:00
زنگ میزنم محل کارش: باید امشب راجع به وام گرفتن باهات حرف بزنم. همسر: باشه امشب جلسه خانوادگی داریم. پسری رو هم میذاریم وسط دبیر جلسه. حتی از تصورش هم خنده ام می گیره. قبل از دنیا اومدنش به همسری گفته
قصه یخچال خونه ما
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:00
چند ماهی هست که هم شدید احساس نیاز به یخچال, بزرگتر کردم، هم اینکه چشم و هم چشمی یخچال, ساید دچارم کرده بود. ماه پیش یه بارم رفتیم نمایندکی اما موجود چیزی نبود. انگار شرکتها منتظر اوج گرونی دلار بودن که
یخچال جدید
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:00
بی اغراق استرسی که من توی دو روز گذشته کشیدم، چند سالی از عمرم رو کم کرد. صبح همسری گفت یارو دیگه یخچال,ش رو نمی فروشه تا ظهر گوشی به دست اینور و اونور زنگ میزدم که ببینم یه یخچال, قیمت مناسب پیدا می کن
تجربه اولین ماموریت در دوران مادری
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:00
مثل همه شنبه ها خواب خوابم. یعنی دلم میخواد سرمو بذارم روی میز و یه چرت عمیق بزنم. پنجشنبه و جمعه همسری تدریس داشت و من مجبور بودم توی خونه به امورات تمیزکاری و بچه داری بپردازم تا همسر برگرده. جمعه ا
دعواهای کاری
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:00
دلگیرم و دلم میخواد عین اتفاقات محل کارم رو بی هیچ دخل و تصرفی بنویسم: صبح بود و همکار من سر مسائل اجتماعی با مدیرم درگیری لفظی پیدا کرد. مدیرم داشت راجع به مسائل اجتماعی با من حرف میزد و منم نرم باها
شروع هفته سی و چهارم
-
تاریخ: 1396/12/16 ساعت: 16:56
برگ آخر تقویم 96 هم صفحه خورد و من بیصبرانه منتظرم این سه هفته هم بگذره و تقریباً کارم به روزشماری افتاده و نمی دونم چرا انقدر کار سرم ریخته و تموم شدنی هم نیست.سرماخوردگیم خدا رو شکر خوب شد و درد عضلاتم هم گویا به اون ربط داشت و خوب شد. دندون درد سه روز باهام بود و بعدش خوب شد و الان گاهی اوقات درد...
ورود به ماه نهم بارداری
-
تاریخ: 1396/12/16 ساعت: 16:56
امروز وارد ماه نهم شدیم و دیگه همه چیز داره واقعی تر و جدی تر میشه. هفته سی و پنجم بارداری هفته بزرگ شدن جثه نازنین تو بود پسرم و به خاطر همین تکونات یه دفعه ای کم شده و الان ضربه های گاه و بیگاه و کش اومدنهای بدنت هست که بهم انرژی میده و شارژم می کنه. این روزها دلم میخواد زودتر بگذرن و بیشتر ذهنم ...
آشفتگی این روزها
-
تاریخ: 1396/12/2 ساعت: 16:44
خدایا همه چیز به هم گره خورده. پروپزالی که استاد راهنمای بیشعور تایید نمی کنه، خونه تکونی، کارهای آخر سال شرکت، کارهای بیمه، نارای بودن معاون، کل
داغونم....
-
تاریخ: 1396/12/2 ساعت: 16:44
حالم بده. دندونم درد می کنه، عضلاتم گرفته. دماغم کیپه و نمی تونم نفس بکشم. پروپزال مونده روی دستم نمی تونم تمومش کنم. یه عالمه ایمیل کاری بهم ارجاع شد
حس خوب سی و دو هفتگی
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 13:43
با هم تا هفته سی و دوم اومدیم. خیلی دوستت دارم مادر خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی. وجود تو باعث شده مسائلی که توی زندگی ازم انرژی زیاد می گرفت و الکی هایلایت می شد و بزرگشون می کردم و باعث آزار و اذیتم می شد، الان در نظرم کوچیک و بی اهمیت باشند. انگار راز مادر شدن همینه. انگار مادر شدن یه بعدی ر...
جنتلمن مامانش
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 11:14
دونه برنج من این روزها دیگه مردی شده و حسابی قد کشیده و قربونش برم یه پسر یک و نیم کیلویی شیک و جنتلمنه برای مامانش. قربون اون تکونات برم که تایید می کنی حرفامو نور چشم من.فقط نه هفته دیگه مونده که ایشاله بغلت بگیرم و بوت کنم و عشق کنم باهات. مرسی که تا اینجای این راه پر فراز و نشیب رو اومدی و انقدر...
حسهای مادرانه
-
تاریخ: 1396/11/18 ساعت: 15:51
الهی مادر به فدات که خیلی وقته داری سکسکه می کنی هستی من....از توی جلسه همین طور داری با سکسه های نازت مامانی رو قلقلک میدی و من وسط توضیح دادنم، توجهم روی توئه پسرم. کاش اذیت نشی و راحت باشی توی شکم مامانی گل جانم. فدای چشمای رنگی تو بشه مادر.+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 15:44  توس...
فقط دو ماه دیگه مونده....
-
تاریخ: 1396/11/18 ساعت: 15:51
دیروز عصر عکس ورود به ماه هشتم بارداری رو هم انداختیم و کنار عکس سه ماه قبلی ردیف شد. ماهی که گذشت به طرز قابل توجهی شکمم بزرگ شده و الان سر کار اومدن و نشستن مداوم تا عصر و کار کردن، برام مصیبت واصله شده!!! از طرفی کربند بارداری رو هم می بندم و فشارش بیشتر کلافه ام می کنه و دلم می خواد بکنمش و همین...
روزشمار تا آخر سال!!!
-
تاریخ: 1396/11/18 ساعت: 15:51
پنجشنبه دکترم نبود و قرار شد که یکشنبه بریم برای ویزیت. روزی که ریپورت سونو رو گرفتم، تمام پارامترها رو یکی یکی توی اینترنت زدم و همه اش هم خدا رو شکر نرمال بود. اما از اونجایی که دکترم خیلی سختگیر و وسواس تشریف دارن، مطمئن بودم بالاخره یه چیزی از توش درمیاره و منتظر هرگونه انرژی منفی از سمتش بودم!!...
يلدایی با تم زلزله.....
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 18:09
چهارشنبه بود، به همسری گفته بودم لبو بخره که درست کنیم و فردا شبش که یلداست خونه ماماینا ببریم. شام خوردیم و لبوها رو پوست کندم و همسر ریخت توی زودپز و رفت روی گاز. همسر پنجشنبه ظهر تدریس داشت و برنامه ریزی کردیم که چه ساعتی هر کدوم بریم خونه ماماینا. به خاطر آلودگی هوا طرح زوج و فرد تا ساعت دوازده ...
ماه هفتم نزدیکه......
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 18:09
خوابم خیلی خواب. این روزها دلم میخواست می تونستم تا ساعت یازده بدون هیچ دغدغه ای می خوابیدم. درست عین جمعه ها و حتی پنجشنبه ها. گیج خوابم و الان باید بریم جلسه. شکمم گنده شده و ار نگاه بقیه توی محل کار معذب میشم. پوست می خاره و نمی تونم اینجا دست به شکمم برم چه برسه که بخوام بخارونم. یبوست امروز عجی...
شروع هفته بیست و هفتم.....
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 18:09
سه ماه مونده تا توی بغلم بگیرمت. خیلی زیاده نه؟!! راستش این روزها حس دوگانه ای دارم. هم از بارداری و دیدن شکم گنده ام توی آینه لذت می برم و هم اینکه دلم می خواد روزها زودتر بگذرن و روی ماهت رو ببینم و ببوسم. گاهی با خودم فکر می کنم که چه خوب که سر کار میام و مشغولم و روزها برام زودتر می گذرن و بعضی ...
آخر سال و قصه های همیشگی یه کارمند
-
تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 21:44
آخر سال شده و باز جو تعدیلxa0و تهدید و اخراج و ترس و جهنمی به نام محل کار!!!! انگار یه کارمند هر سال باید با همین استرس سالش رو تموم کنه. کل سال جون بکنه و بله قربان گوی یه مشت آدمی که قبولشون نداره و داد خور و دعوا خور و آخر سال هم استرس و تهدید اخراج!!! کل سال دختر فلان مدیرعامل پا روی پا بندازه و...
هفته بیست و هشتم
-
تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 21:44
با همدیگه تا اینجا اومدیم. خیلی عزیز شدی برام خیلی زیاد. کاش بفهمی حسم رو بهت. این روزها همه فکرم سلامت توئه. هر کاری می کنم به اثرش روی تو فکر می کنم. جالبه که همیشه هم از همه کارها عذاب وجدان می گیرم!!! امروز تخت و کمدت و سبد حملت هم میرسه. یعنی الان توی راهه. خیلی ذوق دارم که همه وسایلت رو ریز ری...