دختره دیوونه - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
خوب بنده دچار دیسک کمر خفیف شدم. باید برم فیزیوتراپی و البته آب درمانی. خلاصه که دردها بی دلیل نبودن و فراتر از یه گرفتگی معمولی بود و من به این نتیجه رسیدم که خاک بر سر پزشکای شرکت!!! والا به خدا...ف
آرشیو خوانی - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
یک ساعتیه که دارم آرشیو وبلاگم رو می خونم. حیف اون مدتی که بلاگفا باعث شد آرشیوم بپره. چقدر اول زندگیمون سخت بوده!!! چقدر دلم برای خودمون سوخت تازه ماxa0از صفر صفر هم شروع نکردیم و سابقه کاری داشتیم. چقدر خدا رو شکر می کنم که اون روزها تموم شد. چقدر روزهای سنگین و سختی بود. خدایا شکرت که الان شرایط ...
همسایه کناری ما یول و خر است.... - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
یاد کار همسایه کناریمون افتادم. چقدر بدجنس چقدر خراب ازش متنفرم.....
اینم از شروع امروز - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
دو شب بود نخوابیده بودم. عنتر خانوم انقدر پاقدم نحسی داشت که پرواز 6 ساعت تاخیر داشت. دم صبح رسیدیم و بعدش بدبختیای پیدا نکردن کلیدxa0و خلاصه که یکی از بدترین شب و روزهایی بود که به عمرم دیدم. با هر جون
کار و بار - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
بالاخره اخراج شدن. مدیری که توی نه ماه کار کردن باهاش به خاطر دوست دخترش منو تا مرز جنون پیش برد. الان داشتم آرشیو آخر سال 95 رو می خوندم وxa0 تمام اون لحظه های بد مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد. راستش
خدایا به خودت پناه آوردم - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
آدمها کتابهایی هستند با بی نهایت قصه برای گفتن، قصه هایی که گاهی غرق در لبخندشان می کند و گاهی اشک های پنهانی در تنهایی که شاید علتش را تنها خودشان بدانند. روزهای خوب و روزهای بدی که دارند همان عمریست
مطمئنم مثل همیشه عدو شود سبب خیر... - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
اگه من مدیر بودم همین برخورد رو می کردی؟ اصلاً جرات داشتی این برخورد رو بکنی؟ چقدر انسان نیستی تو، چقدر بی چیزی. چقدر خودت حقیری که دنبال نحقیر من هستی. برات متاسفم و امیدورام توی همین دایره دنیوی جوا
بی سیاست کی بودی.... - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
خوب باید بگم که من در طول حدود 12 سالی که کار کردم هیچ وقت سیاست لازم رو در قبال مدیر و همکارهام نداشتم. هیچ وقت هیچ وقت.مثل همیشه این همه زحمت کشیدم خودم رو ثابت کنم اما هیچی به هیچی. هیچی هیچی هم ال
الهیه نشد شهید عراقی - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
بعضی وقتها که میام پست قبلیم رو می خونم که خیلی متعجب میشم که چطور من فقط راجع به کار می نویسم و چطوره که دغدغه من فقط کار هست و کار و کار. الان که داشتم به این موضوع فکر می کردم، به نظرم اومد که اصلی
تمیزکاری تمااااام - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
جمعه مهموني نرفتيم و انقدر افتاديم به جون خونه كه واقعاَ تا خودکشی فاصله ای نداشتیم!!! عوضش کارهای خونه تموم شد. عصرش هم نمیدونم چرا جو گرفت که بریم تجریش!!! خرید که نتونستیم بکنیم هیچی پسری هم کلی اذ
سال 97 چطور گذشت..... - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
سال 97 داره نفسهای آخرش رو هم می کشه. کارهامون تقریباً تموم شد. برادر همسری اومدن و بسیار آخر سال شلوغی داشتیم و این شلوغ بازیا تا دوم فروردین هم طول می کشه. مهمونی رو هم دادم و توی این مهمونی متوجه گ
اهداف سال 1398 - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
خوب امروزم بالاخره رسید، آخرین روز کاری سال 97 و فردا هم آخرین روز سال و بنده از امروز کلی کار دارم تا لحظه تحویل سال. الان سر کار هستم منتظر آخرین پرداختیها تا حساب کتابهای امسال رو هم جمع و جور کنیم
تفلد تفلد تفلدش مبارک..... - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
امروز هجدهم فروردینه، پارسال این لحظات داشتنxa0منو آماده می کردن که ببرن اتاق عمل و پسری رو ازم جدا کنن که وارد این دنیای عجیب و غریب بشه. یه زایمان برنامه ریزی نشده و عجله ای که البته همیشه خدا رو شکر
برنامه ریزی اهداف امسال - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
در راستای اهدافی که برای سال جدید نوشتم چی کار کردم:xa0اول از همه رفتم سه تا حساب نظام باز کردم که مهر و آبان ایشاله وام رو بگیریم و یه سرمایه گذاری کوچولو انجام بدیم. خدایا خودت کمک کن بتونیم جمع کنیم
خواب زیاد و چرت و پرت گویی - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
امشب روی زمین خوابیدیم و فکر کنم پسری راحتتر بود. خدایا یعنی روزی میاد که تخته گاز تا صبح بخوابه. حالا من که خوبم بیچاره همسر که پامیشه براش شیر درست می کنه چون من واقعاً قوت بیدار شدن از جام رو ندارم
آی ام کوووولد! - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
این روزهای بهاری هم هوا خوبه هم هوا بده. الان که این پنجره رو از 7 صبح تا حالا بز گذاشتنxa0و تریپ هواخوری برداشتن بدون اینکه در نظر داشته باشن یکی هم ممکنه این وسط سردش بشه بده چون واقعاً دیگه داره سرد
گرفتاریت رو شکر...... - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
امروز از یه آدمی که ده سال قبل ازش بدی دیده بودم یه خبری شنیدم؛ گویا گرفتار یه ماجرای کلاهبرداری شده. راستش دروغ نگم عمیقاً خوشحال شدم. دقیقاً مثل اون روزی که شنیدم همکار اسبقم که اومد ازم خواستگاری ک
رفتیم شمال - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
برای دومین بار با پسری رفتیم مسافرت. هفت ماه قبل خیلی کوچیکتر بود و توی ماشین اذیت بود، این بار پسرم مردی شده بود و واقعاً با ماشین سواری کنار اومد. اینجوری ادامه پیدا کنه یه مرد خوش سفر دوستدار خانوا
درد دل با بلاگفا - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:26
گاهی اوقات انقدر دلم از زمین و زمان می گیره که نمیدونم چی کار کنم. احتیاج دارم با یکی درد و دل کنم، حتی دعوا کنم بدون اینکه ازم ناراحت بشه!!!! گاهی مثل احمقا شروع می کنم با یه غریبه مثل یه همکار درد د
ماه زیبای من - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 1:28
چهارشنبه از سر کار رفتم خونه و پسری رو بردم دکتر. تشخیص دکتر عفونت ریه بود. بگذریم از اینکه کلی اذیت شد و کل مدت توی راه گریه کرد و بهونه گرفت و توی مطب از بس که بد چکابش کردن و معاینه کردنش که ترس کل