تعویض پرستار
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 19:20
اصلاحات پایان نامه رو امروز براش ایمیل کردم و امیدوارم دوباره اذیتم نکنه. اگه تایید کنه میرم که امضای راهنمای احمقم رو بگیرم و صحافی و ایشاله گرفتن مدرک. و ایشاله به دنبالش افزایش حقوق البته امیدوارم.
پایان نامه تایید و تمامممممممممممممممممممم
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 19:20
باورم نمیشه. اصلاً باورم نمیشه. داور بیشعور اصلاحات پایان نامه رو تایید کرد. یعنی تموم شد؟!!!! خدایا مرسی. هر چند لذت فارغ التحصیلی روز دفاع ازم گرفته شد ولی خدا رو شکر به خیر گذشت. خدایا شکرت تموم شد
ناراحتی پنهان من
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 19:20
شبها اذیت میشم با گریه شدید از خواب بیدار میشه و این اتفاق چندین بار در طول شب می افته. نمی دونم مشکل چیه و چه جوری باید حلش کنم. سر درد دارم. دلم یه استراحت طولانی می خواد. شرکت تا هفته دوم عید تعطیل
به به عجب هوایی
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
به به چه بارون قشنگی چه هوای دلچسبی. دلم میخواد انقدر قوی باشم که اجازه ندم حال خوب الانم رو آدمهای دور و برم دگرگون کنن. خانم ایکسxa0لطفاً بیخیال ما شو، مرسی اَه فکر کنم عمده خوشحالی الانم به خاطر پای
تموم شو لعنتی
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
ماموریت خیلی خوب بود. پسری خیلی همکاری کرد و حالش خوب بود. فقط نمیدونم چرا بقیه اصرار دارن بهم بگن که چقدر مادر سنگدلی هستی و چه جوری می تونی!!! باشه بابا شما مادران نمونه ما سنگدل بی رحم. اینکه من دا
گرگها همه جمعند....
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
از شدت دورو بودنت در عجبم. از شدت وقیح بودنت در عجبم. انقدر که خودمم در تشخیص و تمییز خوب و بد موندم. داستا اینه که چیدمان میزهای محل کارمxa0جوریه که من پشتم به اکیپ جنجالی و انتر خانومه. دیروز مدیرم جل
وی چهار دست و پا می رود
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
من نمی فهمم چرا آخر هفتهxa0و تعطیلات انقدر زود میگذره، انگار میره روی دور تند. امروز شنبه خر هست و بنده بالاخره نسخه آخر پایان نامهxa0رو بعد از اصلاحات به استادم فرستادم. اما این بار به نه پرینت می گیرم ن
دندونهای قشنگت رو قربون
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
دوباره ناراحت شدمxa0نمیدونم چرا از من انقدر بدش میاد. اصلاً فضا رو هم باز نمیذاره باهاش حرف بزنی. قبلاً دو بار باهاش حرف زدم. یه بارش دعوا شد، یه بارش هم نتیجه نگرفتم. نمیدونم چرا انقدر با من ناراحته. ه
آدمهای کثیف
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
هی بهم تیکه میندازه. با همه خوبه جز با من که همکارشم. ایراد از منه؟!!! چرا انقدر اذیتم می کنه. چرا من انقدر حساس و ضعیفم. چرا نشد من یه جایی کار کنم که بلد باشم مسائل حاشیه ای رو مدیریت کنم. چرا انقدر
درهم برهم
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
دوشنبه کارهای آخر رو کردم، شب همسری زودتر اومد که هم فوتبال ببینیم هم من تمرین کنم که زمان ارائه رو توی نیم ساعت خلاصه کنم. پسری کمی بی قراری می کرد و توجه می خواست. بالاخره اون شب گذشت و من با استرس
واکسن بدون برنامه خر بیشعوره....
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
امروز صبح همسری دیرتر می خواست بره سر کار. منم از فرصت استفاده کردم و یه دفعه دیشب پیشنهاد دادم که صبح پسری رو ببریم و واکسن فلج اطفالش رو بزنیم. خلاصه صبح پسری با غر بیدار شد اما تا بردیمش بیرون کلی
واکسن خر
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
خیلی حالش بدxa0بود، فقط غر میزد فقط نق میزد. تب هم کرد. لعنت بهشون که انقدر بچه های طفل معصوم رو اذیت می کنن. هنوزم خوب نیست کاش میرم خونه حالش بهتر باشه. بچه ام گناه داره. حوصله ندارم پایان نامه هم همونجوری مونده. اه اه اه..............
تعطیلات خود را چگونه گذراندید....
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 18:54
پسری بعد از واکسنش تا دو روز تب داشت و بیحال بود و درد داشت. من نمیدونم چه جوریه که میگن عوارض نداره این واکسن،می تونم بگم از هر دوره اش بدتر بود و من خیلی پشیمون شدم که چرا بردم. حتی تا چند روز بعدش
هشت ماهگیت مبارک جانان.....
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 23:39
این روزها خیلی شیرین شدی. این روزها خیلی بزرگ شدی. این روزها خیلی عاقلتر شدی. این روزها من برات می میرم. این روزها دنیای ما شدی. برعکس بچگیت که جدا می خوابیدی الان مجبورم بذارمت کنار خودم بخوابی. علتش
خاله زنکای لات بیکار
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 23:39
امروز صبح مسئول دفتر با یه خبر بد اومد که پدر یکی از همکارها که مریض بود و سن بالا، دیشب فوت شده. خوب خدا بیامرزه قطعاً هیچ انسان نرمالی از شنیدن خبر مرگ خوشحال نمیشه و حتماً متاثرش می کنه. حالا اینا
بیخیال دنیا و آدمهاش
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 23:39
خدا رو شکر موقع بارداری من خانم ایکس تشریف نداشتxa0و تقریباً بارداری در آرامشی داشتم. خدایا ازت ممنونم. شاید توی کل سابقه کاری من به جز سالهای اول کارم، بی تنش ترین دورانم نه ماه بارداری بود و خدا رو با
اولین مسافرت
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 1:53
سه شنبه تعطیل بود و ما از فرصت استفاده کردیم و آخر هفته رفتیم شمال. مدتها بود که مسافرت, نرفته بودم. پسری هم برای اولین, بار همسفر ما شد و انداختیم توی جاده. در کل پسر خوب و خوش سفری بود و چنذ باری بدجو
پشیمونی فایده ای نداره.....
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 1:53
من مادر خوبی برات نیستم. دیشب موقع خواب گریه می کردی و من بدون اینکه درک کنم که دردی یا مشکلی داری به فکر کسلی و سرماخوردگی خودم بودم. انقدر خشن روی پام تکونت میدادم که خودم جای تو سر درد گرفتم. غر می
من و پسری
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 1:53
پسری, چند روزی بیحال بود و انگار یه سرماخوردگی خفیف گرفته بود، خدا رو شکر که به تب نیفتاد. دکتر هم بردیمش و خیالمون راحت شد که حالش خوبه. تجربه من تو یاین روزها میگه که بچه داری خصوصاً توی این سن صبر و
دل کوچولوی قلقلکی من
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 22:00
پشت لپ تاپم نشستم، لقمه نون سنگک با پنیر و حلواشکری محبوب رو که دیروز بیش از حد معمول پرملات درستش کردم رو با چایی که دیگه توی لیوان دم کشیده، می خورم. انقدر می چسبه که انگار خوش طعم ترین غذای دنیاست.